۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

چرا سوسیالیسم؟

با درود. دوستان عزیزم، همانگونه که همه نیک می دانیم، آلبرت انیشتن فیزیکدان بزرگ قرن 20، پس از سال 1933 و در زمان اوج قدرت هیتلر، به آمریکا مهاجرت کرد. او به نوعی از یک نظام سوسیال به یک نظام کاپیتال نقل مکان کرد. ولی پس از مدتی در آمریکا به این نتیجه رسید که نظام کاپیتالیستی به آن شکلی که آمریکا آن را اجرا می کند، نظام مناسبی نیست و در احوالات نظام سوسیالیستی اندیشه کرد. اندیشه او منجر به تحول فکری او شد بنوعی که نوشتار زیر را نوشت. این مقاله برای نخستین بار در ماه مه 1949 در نشریه سوسیالیست "مرور ماهانه Monthly Review" به چاپ رسید. قابل توجه آن که اینشتین این مقاله را در سن هفتاد سالگی و در شرایطی به چاپ رساند که شانزده سال از مدت اقامتش در ایالات متحده آمریکا سپری و سیستم اقتصادی سرمایه داری حاکم بر جامعه آمریکا را به همراه مصائب و پیامدهای فاجعه بارش، از نزدیک مشاهده و به آزمون کشانده بود، به همین دلیل می نویسد: "من اطمینان دارم که تنها یک راه برای از میان بردن این کژی های ریشه دار وجود دارد و آن هم برقراری یک اقتصاد سوسیالیستی است".
چرا سوسیالیسم؟
آيا کسی که در اقتصاد و امور اجتماعی تخصص ندارد، مجاز است درباره سوسياليسم اظهار نظر کند؟ به نظر من بله، به چند دليل: بگذاريد اول مساله را از زاويه شناخت علمی بررسی کنيم. ظاهرا علم اقتصاد و علم نجوم، به لحاظ متدولوژی تفاوت اساسی ای با هم ندارند، دانشمندان در هر دو رشته سعی می کنند قوانين ناظر بر مجموعه‌ای بهم مربوط از پديده‌ها را کشف کنند. قوانينی که بطور عام قابل قبول باشند و بتوانند ارتباط درونی پديده‌ها را تا حد ممکن روشن سازند. اما در حقيقت تفاوت های اسلوبی وجود دارند. کشف قوانين عمومی در زمينه اقتصاد، بخاطر اينکه پديده‌های اقتصادی غالبا تحت تأثير عوامل بسياری هستند که ارزيابی جداگانه آنها دشوار است، مشکل می شود. علاوه بر اين، تجربه انباشت شده در دوره (به اصطلاح) متمدن تاريخ بشری - چنانکه همه می دانند - تحت تأثير عللی بوده‌اند که نمی توان آنها را تنها اقتصادی دانست. برای نمونه، بيشتر قدرت های بزرگ در تاريخ، وجود خود را مديون جهانگشايی بوده‌اند. در کشور مغلوب، مردم پيروز از جهات حقوقی و اقتصادی در موقعيت ممتاز قرار گرفتند. آنان انحصار مالکيت زمين را در دست گرفتند و روحانيون نيز، که کنترل آموزش را در دست داشتند، اين تقسيم طبقاتی جامعه را به ساختاری ازلی تبديل کرده و با تزريق يک سيستم ارزشی در جامعه، موجب شدند که مردم از آن پس، ناآگاهانه، در رفتار اجتماعی، آنگونه که لازم بود، هدايت شوند. سنت تاريخی، به بيانی، به ديروز تعلق دارد. اما، ما در هيچ کجا قادر به گذار از اين مرحله يغماگرانه پيشرفت بشری نبوده‌ايم. مشاهدات و داده‌های اقتصادی ما از اين مرحله هستند و چون هدف اصلی سوسياليسم غلبه بر این "فاز يغماگری" و گذار از آن در سير پيشرفت بشری است، علم اقتصاد، در حالت کنونی اش، قادر به روشن ساختن جامعه سوسياليستی آينده نيست. دوم آنکه سوسياليسم بسوی آينده‌ای اجتماعی- اخلاقی نظر دارد. اما علم غايتی را نمی آفريند و در مردم هدفی القا نمی کند، علم حداکثر می تواند ابزار رسيدن به برخی اهداف را تأمين کند. اما خود اهداف را انسان های آرمانخواه خلق می کنند - و اگر اين اهداف زنده و پوينده باشند - توسط مردم پذيرفته شده و به پيش برده می شوند، مردمی که نيمه‌آگاهانه تکامل تدريجی جامعه را محقق می سازند. بنا به اين دلايل، بايد متوجه بود که در مسائل انسانی نقش علم و روش های علمی را نبايد بيش از اندازه جلوه داد، نبايد تصور کرد که نخبگان تنها کسانی هستند که در مسائل مربوط به ساختار جامعه حق ابراز عقيده دارند. مدتهاست که بسياری می گويند جامعه بشری از يک دوره بحرانی عبور می کند که در آن جامعه ثبات خود را از دست داده است. ويژگی چنين شرايطی است که در آن افراد نسبت به مجموعه‌ای که به آن تعلق دارند، کوچک يا بزرگ، احساس بی تفاوتی و يا حتی تنفر کنند. برای اينکه منظور خود را روشن سازم، یک تجربه‌ شخصی را برايتان بازگو می کنم. اخير با دوستی تحصيل کرده و روشنفکر درباره خطر جنگی ديگر صحبت می کردم که به نظرم می تواند موجوديت بشريت را جداً به خطر اندازد. نظر من اين بود که تنها سازمانی فرامليتی می تواند جلوی اين خطر را بگيرد. اين دوست در واکنش به صحبت من، با خونسردی کامل گفت: "چرا اينقدر با نابودی نسل بشر مخالفی؟" . مطئنم که يک قرن پيش هيچ کس به اين سادگی چنين چيزی را نمی گفت. اين ديدگاه فردی است که در تلاشی بيهوده می خواهد آرامش و توازن درونی اش را حفظ کند در حالی که اميدش را از دست داده است و بيان دردناک تنهايی و انزوايی است که اين روزها بسياری از آن رنج می برند. اما دليل چيست؟ راه برون رفت کدام است؟ طرح چنين پرسش هايی آسان است و يافتن پاسخ قانع کننده برايشان دشوار. اما من تلاش می کنم که در حد توانم به اين پرسش ها پاسخ دهم، هر چند می دانم که کوشش و احساسات ما اغلب در تضاد با هم هستند و آنها را نمی توان با فرمول های ساده بيان کرد. انسان موجودی منفرد و در عين حال اجتماعی است. به عنوان فرد می کوشد از وجود خود و نزديکانش حراست کند، اميال شخصی خود را برآورده سازد و توانایی های درونی اش را پرورش دهد. به عنوان موجودی اجتماعی می کوشد که محبت و مقبوليت ديگر انسان ها را بدست آورد، در لذت هايشان شريک شود، مونس غم هايشان باشد و در بهبود زندگی شان بکوشد. شخصيت ويژه هر فرد با اين تمايلات گوناگون و اغلب متضاد شکل می گيرد و ترکيب خاص آنهاست که درجه موفقيت هر فرد در دستيابى به آرامش درونی و سهم او در بهبود جامعه را روشن می سازد. ممکن است که قدرت نسبی اين دو تمايل، در نطفه، با وراثت معين شود. اما شخصيتی که در نهايت شکل می گيرد، تا اندازه زيادی تحت تأثير محيطی است که فرد خود را در آن می يابد، ساختار جامعه‌ای که در آن بزرگ می شود، سنت های آن جامعه و سيستم ارزشی آن جامعه. برای هر فرد، مفهموم تجريدی "جامعه"، مجموعه روابط مستقيم و غير‌مستقيم او با ديگر افراد جامعه و هم چنین تمام نسل های گذشته است. فرد می تواند به تنهايی بينديشد، بکوشد و برای خود کار کند، اما برای وجود فيزيکی، فکری و احساسی خود به جامعه وابسته است. "جامعه" است که فراهم آورنده خوراک، پوشاک، کاشانه، ابزار کار، فرم و محتوای انديشه انسان هاست. زندگی انسان با کار و دستاورد ميليون ها انسان در گذشته و حال ميسر می گردد. ميليون ها انسانی که پشت واژه کوچک "جامعه" پنهانند. بنابراين بديهی است که وابستگی فرد به جامعه واقعيتی طبيعی است که نمی توان آن را از ميان برد - درست مانند زنبورها و مورچگان. اما در حالی که پروسه زندگی مورچه يا زنبور تا کوچک ترين جزئياتش توسط غريزه‌های ارثی و لايتغير معين شده، الگوی اجتماعی و روابط ما انسان ها قابل تغيير هستند. حافظه، قدرت خلق چيزهای نو و توانايی سخن گفتن، امکان پيشرفت، ورای نيازهای بيولوژيک را برای انسان ها ممکن ساخته‌اند. چنين پيشرفتی خود را در سنن، ساختارها و سازمان ها، در ادبيات، در پيشرفت های علوم و مهندسی و در آفريده‌های هنری متبلور کرده است. می توان نتيجه گرفت که انسان با رفتارش می تواند به نوعی، بر زندگی خود تأثير بگذارد و در اين پروسه، انديشه آگاهانه و خواستن می تواند نقش آفرين باشد. انسان به هنگام تولد ارگانیسم بيولوژيک را از طريق وراثت بدست می آورد که ثابت و غير قابل تغيير است. اين ارگانیسم شامل تمايلات طبيعی است که ويژه نوع انسان است. علاوه براين در طول زندگی، انسان ارگانیسم فرهنگی را نيز از جامعه، از طريق ارتباط با همنوعان خود و ديگر تأثيرات اجتماعی کسب می کند. اين ارگانیسم فرهنگی است که با مرور زمان قابل تغيير می باشد و تا اندازه زيادی واسطه رابطه فرد با جامعه است. انسان شناسی مدرن، با بررسی مقايسه‌ای ميان فرهنگ های به اصطلاح ابتدايی، نشان داده است که رفتار اجتماعی انسان ها گوناگون و وابسته به الگوهای فرهنگی و ساختارهای حاکم در جامعه است. اينجاست که اميد آنها که برای بهبود شرايط جامعه بشری تلاش می کنند نهفته است: انسانها به خاطر ارگانیسم بيولوژيک خود محکوم به نابود کردن يکديگر و سرنوشتی بيرحم و خودساخته نيستند. اگر از خود بپرسيم که چگونه می توان ساختار جامعه و منش فرهنگی انسان را تغيير داد تا زندگی انسان تا آنجا که ممکن است دلپذيرتر گردد، بايد از ياد هم نبريم که برخی شرايط معين را نمی توان اصلاح کرد. همانطور که پيشتر گفته شد، طبيعت زيست‌شناسانه انسان، بطور عملی قابل تغيير نيست. به علاوه، پيشرفت های تکنولوژيک و تغييرات جمعيتی- زيستی در چند قرن اخير شرايطی بوجود آورده‌اند که ماندگار خواهند بود. در مناطقی با جمعيت متراکم، برای توليد نيازهای اساسی، درجه بالايی از تقسيم کار و ساختار توليدی متمرکز، حياتی است. آن زمان رويايی که افراد يا مجموعه‌های کوچک قادر به خود‌کفايی بودند مدتها قبل بسر آمده است. اغراق نخواهد بود اگر ادعا کنيم که هم اکنون نيز بشريت، ساختار جهانی توليد و مصرف را بوجود آورده است. * * * با طرح مطالب فوق، اينک به آنجا رسيدم که بطور موجز می توانم آنچه را که از ديد من عصاره بحران زمان ما است بيان کنم. مشکل، رابطه فرد با جامعه است. فرد بيش از هر زمانى به وابستگى خود به جامعه آگاه شده است. اما او اين وابستگى را بعنوان توشه‌اى مثبت، پيوندى ارگانيک و نيرويى محافظ ارزيابى نمی کند. بلکه آن را چون تهديدى برای آزادی هاى طبيعى خود يا حتى موجوديت اقتصاديش می بيند. به علاوه موقعيتش در جامعه چنان است که تمايلات خودخواهانه‌اش برجسته ‌تر می شوند، در حاليکه خصوصيات اجتماعى او که ذاتاً ضعيف تر هستند، پيوسته کمرنگ و کمرنگ تر می گردند. همه انسان ها جدا از موقعيت شان در جامعه، از اين پروسه تحليل رفتن ويژگی هاى اجتماعى رنج می برند. زندانيان نادانسته خودخواهى خود، انسان ها احساس ناامنى و تنهايى می کنند و از آن احساس ساده و پيش پا افتاده لذت از زندگى محروم شده‌اند. انسان تنها در وقف خود براى جامعه است که به زندگی اش (هر چند کوتاه و پرخطر) معنا ميدهد. از نظر من سرچشمه اصلى اين معضل، هرج و مرج اقتصادى جامعه سرمايه‌دارى حال حاضر است. ما شاهد گروهى عظيم از توليد کنندگان هستيم که هر کدام از اعضايش در تلاشى خستگى ناپذير می کوشد ديگر اعضاى اين مجموعه را از ثمره کارشان محروم کند. اين کار نيز نه با زور بلکه بر اساس روش هاى کاملا قانونى رقابت آزاد صورت می گيرد. در همين رابطه بايد خاطر نشان کرد که ابزار توليد، يعنى تمام ظرفيت توليدى لازم براى بوجود آوردن کالاهاى مصرفى و کالاهاى زيربنايى، قانوناً می تواند در مالکيت خصوصى افراد باشد و غالباً نیز چنين است. من در ادامه بحث، براى سادگى، تمام آن کسانى را که سهمى در مالکيت ابزار توليد ندارند ‌"کارگر" می خوانم. هر چند می دانم که اين تعريف با معنى مرسوم اين واژه همخوانى ندارد. صاحبان ابزار توليد در موقعيتى هستند که می توانند نيروى کار کارگر را خريدارى کنند. با بهره‌گيرى از ابزار توليد، کارگر کالاهاى تازه‌اى را توليد می کند که به سرمايه‌دار تعلق می گيرند. نکته کليدى در اين پروسه رابطه ميان آنچه کارگر می آفريند و آنچه که بعنوان دستمزد دريافت می کند است؛ هر دو سوى اين رابطه بر اساس ارزش واقعى اندازه گرفته می شود. از آنجا که قرارداد کار "آزاد" است، دستمزدى که کارگر دريافت می کند بر اساس ارزش واقعى کالايى که توليد کرده نيست. درآمد کارگر بر اساس حداقل احتياجاتش و بر مبناى نياز سرمايه‌دار به نيروى کار و تعداد کارگرانى که براى کار رقابت می کنند تعيين می شود. درک اين نکته بسيار مهم است که حتى در تئورى نيز حقوق کارگر را ارزش محصولى که توليد کرده معين نمی کند. سرمايه خصوصى تمايل به تمرکز در دست هاى کمتر و کمترى دارد و اين بعضاً به دليل رقابت ميان سرمايه‌داران و بعضاً به دليل پيشرفت در تکنولوژى و تقسيم کار است. تکنولوژى و تشديد در تقسيم کار، واحدهاى بزرگ تر اقتصادى را در عوض واحدهاى کوچک تر تشويق می کند. نتيجه اين روند يک اليگارشى متشکل از سرمايه خصوصى است که قدرت عظيم آن را نمی توان بطور موثر حتى توسط ساختارهاى دمکراتيک جامعه کنترل و به آن رسيدگى‌ کرد. اين را از آنجا می گويم که اعضاى ساختارهاى قانون گذار توسط احزاب سياسى برگزيده می شوند و اين احزاب به نوبه خود، عمدتاً از جهت مالى يا جهات ديگر، تحت تأثير و نفوذ سرمايه‌داران خصوصى هستند که در واقع رأى دهندگان را از قانون گذار جدا می کنند. نتيجه اين است که نمايندگان مردم به اندازه کافى از منافع و گروه هاى محروم جامعه پشتيبانى نمی کنند. علاوه بر اين در شرايط موجود، آشکار است که سرمايه‌داران خصوصى بطور مستقيم يا غير‌مستقيم منابع اطلاعات (مطبوعات، راديو، آموزش) را کنترل می کنند. پس براى شهروند جوامع کنونى بسيار مشکل و بعضاً غيرممکن است که به نتايج عينى رسيده و از حقوق سياسى‌اش هوشمندانه استفاده کند. بدين ترتيب در اقتصاد مبتنى بر مالکيت خصوصى سرمايه، وضعيت حاکم بر دو پايه اساسى استوار است: اول آن که ابزار توليد در مالکيت خصوصى است و صاحبان آن هر طور که بخواهند از آن استفاده می کنند. دوم قرارداد کار آزاد است. البته جامعه سرمايه‌دارى ناب وجود ندارد. بويژه کارگران در طى مبارزات سياسى طولانى و دشوار توانسته‌اند در برخى رشته‌ها انواع بهترى از ‌ "قرارداد آزاد کار" را براى خود بدست آورند. اما در کل، اقتصاد امروز تفاوت چشمگيرى هم با سرمايه‌دارى ناب ندارد. در سرمايه‌دارى، توليد براى سود است و نه براى مصرف. تدارکى ديده نشده که تمام آنانی که قادر و مايل به کار هستند بتوانند کار پيدا کنند. "ارتش بيکاران" بايد هميشه وجود داشته باشد. کارگر در وحشت دائمى به خاطر از دست دادن کارش بسر می برد. از آنجا که بيکارى و يا کار کم ‌درآمد زمينه خوبى براى بازار سودآور نيست، توليد کالاهاى مصرفى محدود است، و نتيجه کمبود و سختى است. پيشرفت در تکنولوژى به جاى آنکه از دشوارى کار بکاهد، غالباً به بيکارى می انجامد. انگيزه سود، همراه با رقابت ميان سرمايه‌داران، باعث بى‌ثباتى در انباشت و بهره ‌ورى سرمايه می گردد که منتهى به رکودهاى شديد و مکرر می شود. نتيجه رقابت لگام گسيخته، اتلاف نيروى کار و فلج شدن هوشيارى اجتماعى افراد است که قبلا از آن سخن گفتم. اين فلج شدن را من بزرگ ترين زيان سرمايه‌دارى می دانم که تمام سيستم آموزشى ما از آن رنج می برد. فرهنگ رقابت خارج از اندازه در دانش امروز تزريق می شود و انسان را براى زندگى آينده چنان آماده می کنند که "داشتن" را ستايش کند. من اطمينان دارم که تنها يک راه براى از ميان بردن اين کژى‌هاى ريشه‌دار وجود دارد و آنهم برقرارى يک اقتصاد سوسياليستى است، همراه با سيستم آموزشى که معطوف به هدف هاى اجتماعى باشد. در چنين اقتصادى ابزار توليد در دست خود جامعه است و با برنامه‌ريزى مورد استفاده قرار می گيرند. اقتصاد با برنامه که توليد را بر اساس نيازهاى جامعه تنظيم می کند، کار را ميان تمام آنانی که قادر به انجامش باشند تقسيم نموده، براى همه امکان معيشت را مهيا می سازد. سيستم آموزشى همراه با رشد توانايى‌هاى درونى هر فرد، می کوشد که در فرد احساس مسئوليت نسبت به همنوعش را جايگزين تجليل از قدرت و موفقيت (که در جامعه کنونى شاهدش هستيم) سازد. با وجود اين بايد به خاطر داشت که صرف اقتصاد برنامه‌ريزى شده سوسياليسم نيست. چنين اقتصادى می تواند با بردگى هم همراه باشد. دستيابى به سوسياليسم نيازمند حل یک معضل بسيار دشوار سياسى- اجتماعى است یعنی این که با توجه به افزايش درجه تمرکز قدرت سياسى و اقتصادى، چگونه می توان از قدرت همه جانبه بوروکراسى جلوگيرى کرد؟ چگونه می توان از حقوق فردى حفاظت کرد و بدين وسيله سنگ موازنه دمکراتيک را در برابر قدرت بوروکراسى تأمين کرد؟ شفافيت درباره اهداف و مشکلات سوسياليسم در اين عصر گذار، اهميت فراوان دارد. از آنجا که در شرايط کنونى گفتگوى آزاد حول اين مسائل زير علامت سنگينى قرار داده شده است، لذا من تأسيس اين نشريه (مرور ماهانه) را يک خدمت اجتماعى مهم می دانم.
نویسنده: آلبرت انیشتین

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر