۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا؟
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره؟
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

مصدق از نگاه دیگران


مصدق از نگاه بزرگان جهان(نماد استقلال طلبی)
مصدق از نگاه ديگران
«چه زنده باشم و چه نباشم، اميدوارم و بلكه يقين دارم كه اين آتش خاموش نخواهد شد و مردان بيدار كشور اين مبارزه ملّي را آنقدر ادامه مي‌دهند تا به نتيجه برسد.» (دكتر محمّد مصدّق)
هر فرد بي‌غرض يك هدف فردي دارد و يك هدف اجتماعي .هدف فردي‌اش داشتن نان ، سلامتي و آسايش است و هدف اجتماعي اش هم آزادي در زندگي و آباداني كشور است.(بخشي از نظرات دكتر مصدق در زندان پهلوي)
در تمام مدت زمامداري خود از لحاظ سياست داخلي و خارجي يك هدف داشتم و آن اين بود كه ملت بر مقدرات خود مسلط گردد و هيچ عاملي در سرنوشت مملكت جز اراده ملت دخالت نكند.پس از ٥٠ سال مطالعه و تجربه به اين نتيجه رسيدم جز با تامين آزادي و استقلال ممكن نيست ملت ايران بر مشكلاتي كه در راه سعادت و عظمت خود دارد غلبه كند..براي نيل به اين منظور تا آنجا كه توانستم كوشيدم ولي من مطمئنم كه نهضت ملت ايران خاموش شدني نيست و هرگز فراموش نكنيد كه سرنوشت افراد در مقابل حيات و استقلال ملل بي‌ارج و ارزش است و تنها آرزويم اين است كه ملت ايران اهميت نهضت ملي خود را به خوبي درك كنند و به هيچ صورت از تعقيب راه پرافتخاري كه رفتند دست نكشند…(بخشي از دفاعيات دكتر مصدق در دادگاه نظامي)
…من در تمام عمر خود يك هدف بيشتر نداشتم و آن اينكه ملت ايران مستقل زندگي كند و جز اراده اكثريت مردم هيچ كس بر او حكومت نكند و اين مبارزه ملت ايران بود كه حلقه استعمار را در خاورميانه در هم شكست …(بخشي از دفاعيات دكتر مصدق در دادگاه نظامي)
شايد اين سوال پيش بيايد كه مگر نه اينكه دولت مصدق ساقط شد ،پس اين همه تكريم براي چيست ؟ بايد گفت كه هدف بت ساختن از مصدق نيست چرا كه او خود با گزنده‌ترين الفاظ كساني را كه بخواهند از او بت بسازند نفرين كرده است ولي واقعيت اين است كه مصدق زنده است و مجموعه‌اي از آرمان هاي به حق ملت ايران را در بر مي گيرد .او يك راه است نه يك فرد و هرگز هم شكست نخورد چون راه او هميشه ادامه دارد .نهضت ملي گرائي او هرگز از بين نخواهد رفت و تا يك ايراني زنده باشد، ادامه خواهد يافت .تاثير نهضت او در ايران و جهان بر هيچ كس پوشيده نيست و هنوز هم ادامه دارد. که در سطور آتي به برخي از آن موارد اشاره مي شود .
شهيد پروانه فروهر در اين باره مي گويد: « از او(مصدق)سخن گفتن تاريخ را ورق زدن است.تاريخ كمتر كسي را به ياد دارد چونان او پاك و عاشقانه در راه آزادي جان‌گدازي كند و بخش عمده‌اي از عمرش را در راه آزادي در زندان و تبعيد… و پس از مرگ استخوانهايش در زنجير استعمار و استبداد… براي چنين انساني كه به بهاي زندگي خود آرمانهاي ملتش را واقعيت بخشد ديگر مرگ سرچشمه عدم نيست.جويباري است كه در ديگران جريان مي‌يابد…
»مصدّق در عرصه بين الملل «جنبش عدم تعهّد» و در ايران «جبهه ملّي» را از خود به يادگار گذاشت.
محورهاي اصلي شخصيت و راه پيشواي ملي ايران (زنده ياد دكتر مصدق ) در دو محور استقلال و آزادي خلاصه مي‌شود.
به عبارت ديگر در حالت كلي ، راه مصدق عبارت است از تلاش براي استقلال و آزادي(دموكراسي) ، كه همواره مصدق از پيروانش مي‌خواست و مبناي عمل او نيز اين دو مبحث بوده است.و هر كه خود را شاگرد مكتب مصدق مي‌داند نيز ، بايد به دنبال اين دو اصل باشد .امروز نيز راهيان راه مصدّق در ايران و جهان بر اساس انديشه‌هاي مترقّي او كه گويي تفكّري متعلّق به زمانهاي بعد از خودش بود ، راه او را براي تأمين استقلال و آزادي ملّتها و تحقّق عدالت اجتماعي ادامه مي‌دهند.
مصدق نماد استقلال طلبي
استقلال ملت هاي ضعيف از ابر قدرت هاي شرق و غرب :جنبش ملي مصدق را مي‌توان سرآغاز جنبش هاي ضد استعماري در كشورهاي زير سلطه در جهان دو قطبي و مبارزه عليه استعمار جديد دانست .دکتر مصدق در نخستین گام هنگامی که با شکایت انگلیس مواجه شده و شخصا به شورای امنیت سازمان ملل متحد رفته و از حقوق ایران دفاع کرده و در نهایت هم موفق به شکست انگلیس شده بود و پس از آن مساله به نظر دیوان دادگستری بینالمللی لاهه رجوع داده شده بود. اما جالب است که به پاس حماسه بزرگ او در آمریکا و تاثیرات در مجامع جهانی دکتر مصدق به عنوان مرد سال جهان انتخاب شده و عکس پرابهت او بر روی مجله تایم قرار گرفت و او را با عنوان «جرج واشنگتن ایران» خطاب کرده بودند (در اینجا بخشی از این مطلب قابل روئیت است)که به شدت مورد انتقاد انگلیسیها قرار گرفته بود و میدانیم که جرج واشتنگتن رهبر مبارزات آمریکائیان برای استقلال و نخستین رئیس جمهور این کشور بوده و به همین شباهت هم دکتر مصدق را باید مورد احترام ترین فرد برای مبارزات استقلال و آزادی ایران به شمار آورد و بیجا نخواهد بود اگر او را « سمبل ایرانیان» در جهان بنامیم و همچنین در همان مقاله از دکتر مصدق با عناوینی از قبیل اعجوبه زمان ، کسی که داستان نفت را به يکي از قصه هاي شهرزاد تبديل نمود و چرخهاي آشوب را روغن کاري کرد ، کسی که اشکهاي او که خاصيت سوزاننده تيزاب را داشت آخرين پايه هاي يک امپراتوري بزرگ را ذوب کرد و ... یاد شده و در هنگامی هم که از او با عنوان «جرج واشنگتن ایران» یاد شده به دیگر مدعیان این سمت در آن هنگام ( سال1951) مانند چرچيل ، ترومن و آيزنهاور اشاره شده و به تشريح وقايع مهم جهان در آن سال پرداخته است. باری او اولين كسي در جهان دوقطبي بود كه ابرقدرت شرق و استعمار غرب را از كشوري ضعیف و جهان سومی بيرون كرد و درس استقلال كامل را به جهانيان آموخت .به همين دليل است كه كسي چون داريوش فروهر او را «سردار بت شكن تاريخ» مي‌خواند . نهضت او درس تجربه‌اي براي همة كشورهاي استعمارزده جهان در شمال آفريقا ، آمريكاي جنوبي،آسياي جنوب شرقي ،كوبا ،بسياري از رهبران كشورهاي اروپائي و … داشته ، و همه اين جنبش هاي استقلال طلبانه پس از نهضت ملي ايران و به نحوي با درس گرفتن از آن ، عمل كردند .و گرچه در همان مقطع هم به گفته خود دکتر مصدق ایران جزو بلوک کشورهای آزاد و غرب به شمار میرفت اما در عین حال استقلال ایران هم در داخل کشور تامین شده و به سالها استعمار غرب (انگلیس)پایان داده شده بود.به واقع بالاخره بايد براي اولين بار كسي به مقابله با استعمار بلند می شد تا ساير ملت‌هاي ستمديده پشت سر او حركت كنند و اين افتخار براي ايرانيان به ارمغان آمد.
داريوش فروهر در اين باره مي‌گويد : « يكي مي‌بايست بيايد كه بر حصارهاي بلند استعمار بكوبد و شكافي در آن پديد آورد .از آن شكاف به درون نگريستن و اين واقعيت را ديدن كه فقط ديوار است و نه چيزي بيشتر ،كاري بود كه پس از مصدق مقدور و ممكن مي‌نمود »مصدق از كشوري ضعيف برخاست و سياست عدم تعهد را مطرح كرد .او به همه جهان نشان داد كه ملت ايران قادر است مستقل از همه ابر قدرت ها زندگي كرده و به هيچ ابر قدرتي امتياز ندهد.گرچه دولت او ساقط شد اما به واقع اقدامات ارزشمند او به همه جهان درس داد تا جائي كه اكثريت مطلق رهبران جنبش هاي ضد استعماري خود را شاگرد مكتب مصدق مي‌دانند و به حق مصدق با زنده كردن ملي گرائي ايراني ملت ايران را در جهان سرافراز نمود .به حق مصدق پس از قرن‌ها عظمت گذشته ايران را زنده كرده و به همه جهان نشان داد .٢٢ ارديبهشت مصدق در مجلس به نمايندگان گفت : « يكي از شبها خواب ديدم كه شخصي نوراني به من گفت دكتر مصدق ،برو زنجيرهائي كه به پاي ملت ايران بسته اند ،پاره كن.اين خواب سبب شد كه مثل هميشه من به حفظ جان خود كوچكترين اهميتي ندهم و دو ماه تمام نشده در كميسيون حاضر شوم و وقتي كه به اتفاق آرا پيشنهاد ملي شدن صنعت نفت در كميسيون گذشت ، قبول كردم كه حرف آن شخص نوراني غير از الهام چيز ديگري نبوده است! »به عنوان مثال او اولین کسی در ایران بود که علیه کاپیتولاسیون موضع گرفته و جزوه هم نگارش کرده و به خرج خود منتشر نمود و در دورانی هم که والی آذربایجان بود به شدت در این زمینه محکم عمل کرده و کاپیتولاسیون را لغو کرد و در دوران نمایندگی مجلس و نخست وزیری هم به شدت به این اصول مقید بود و با برچیدن تمام امتیازهای استعماری از قبیل نفت جنوب، شیلات شمال، بانک شاهنشاهی انگلیس، بستن کنسولگریهای انگلیس و ... برای اولین بار استقلال کامل ایران را تامین کرد و هم استعمار شرق و هم استعمار غرب را از ایران بیرون راند که این مهم درسی برای سایر ملل استمعار زدۀ جهان هم شده بود.اتفاقاتي كه بعد از مصدق در جهان افتاد به اين پيش بيني الهام گونه و به ظاهر ايده آليستي شهيد نامدار نهضت ملّي ايران زنده ياد دكتر حسين فاطمي در سرمقاله روزنامه زرّين برگ «باختر امروز» رنگ حقيقت مي‌بخشد كه « پيمودن راه مبارزه و فتح ما نيز زمينه پيروزي قطعي ملل زير سلطه و مردمي را كه ساليان دراز است در چنگال بيرحمانة سياست استعماري دست و پا مي‌زنند، آماده مي‌سازد. »(٥ خرداد ١٣٣١)
«سياست موازنة منفي» بر بنياد اصل بي‍طرفي يا «جنبش عدم تعهّد» بعنوان يك راه حل اساسي و استراتژيك براي كشورهاي استعمارزده، كه مصدّق مبدّع آن بود، مبني بر اينكه ملّتهاي جهان سوّم نه نسبت به آمريكا و امپرياليسم غرب و نه نسبت به امپرياليسم شرق هيچگونه تعهّد خدمتگزاري ندارند، مورد علاقة بسياري از رهبران استقلال طلب، قرار گرفت كه با پيروي از آن توانستند ملّت خود را از اسارت و بردگي بيگانگان برهاند و به استقلال و سرفرازي برسانند.به واقع نهضت او سرآغاز جنبش عدم تعهد در جهان شد.اين تز نه تنها از سوي كشورهاي شرق بلكه حتي توسط ابرخی روپائيان هم دنبال شد و در حقيقت مصدق به سرحلقه رندان جهان تبديل شد. لازم به ذكر است كه به پاس حماسه عظيم مصدق در دادگاه بين المللي كه به تمام ملل جهان درس آزادگي داده بود صندلي اي كه مصدق بر روي آن نشسته بود به احترام او كنار گذاشته شده و هم اكنون پس از گذشت پنجاه سال به عنوان يك جاذبه توريستي به مردم نشان داده مي‌شود و مردمي كه به دادگاه لاهه مي‌روند با مشاهده اين صندلي كه به احترام نماينده ملت ايران ، بيش از ٥٠ سال است كه كنار گذاشته شده است متوجه عظمت روحيه ملي گرائي مردم ايران مي‌شوند. اولين كنفرانس كشورهاي غير متعهد كشورهاي جهان سوم در سال ١٩٥٣ با حضور نهرو(هند)، عبدالناصر(مصر)، تيتو(يوگسلاوي) و سوكارنو (از اندونزي) برگزار شد.قرار بود رياست اين كنفرانس با پيشواي آزادي مصدق باشد اما او در آن هنگام در زندان بود..ولي باز هم شركت كنندگان جاي او را خالي كردند . دكتر احمد سوكارنو رهبر نامدار و رنجديده و زندان و تبعيد كشيدة مردم اندونزي در مبارزه با استعمارگران هلندي كه در سال ١٩٣٦ از سوي كنگرة بزرگ ملّت اندونزي او را «رهبر جنبشهاي آزادي ملّت اندونزي» لقب دادند، در سال ١٩٦٠ در مجمع ملل اظهار داشت: مصدّق پرچمدار آزادي كشورهاي غير متعهّد است. ما در سنگر جنگ و مبارزه با هلند از اعمال و گفتار دكتر مصدّق الهام گرفتيم و بر دشمن فائق شديم. جمال عبدالناصر از برجسته ترين رهبران جهان عرب و« پدر ناسيوناليسم عربي»است كه كانال سوئز را ملي كرد و انقلاب او در مصر هم تمام جهان عرب را تكان داد .او در نطق هايش هميشه از تاثير نهضت مصدق ياد مي‌كرد و بارها اعلام كرده بود كه ((من شاگرد مكتب ضدّ استعماري دكتر مصدّقم. از مكتب مصدّق درس آموختم )). در سفري كه مصدّق در آبانماه ١٣٣٠ به مصر داشت، در سخنراني خود براي مردم مصر كه فرياد «زنده باد مصدّق» را با خروش تمام سرمي‌دادند و در گفتگوهايش با نحاس پاشا نخست وزير اين كشور، بر ضرورت ملّي شدن كانال سوئز تأكيد مي‌نمايد. اين آرمان بعداً توسّط شاگرو و پيرو مكتب مصدّق، «جمال عبدالناصر» به وقوع مي‌پيوندد و دست استعمار انگليس را از كشور مصر كوتاه مي‌كند و ناصر را نه تنها به عنوان يك قهرمان ملي مصري بلكه در راس همه نهضت‌هاي عربي قرار مي‌دهد. مارشال تيتو از رهبران سرشناس استعمارستيز و مهين پرست يوگسلاوي نيز تز «عدم تعهّد» را -به اذعان خود- از مصدّق آموخت و در عمل بكار بست.. جواهر لعل نهرو كه پس از مهاتما گاندي محبوبترين و نامدارترين رهبر ضدّ استعماري هند شمرده مي شود نيز، از پيروان مكتب «عدم تعهّد» دكتر مصدّق بود. نهرو كراراً خدمات دكتر مصدّق را به كشورهاي غير متعهّد مي ستود و او را کرارا پيشگام مبارزه براي غرور ملي و آزادي و شرافت ناميد. بهنگامي كه در تهران مهمان دولت بود و نامه از طرف نهضت ملّي راجع به فشار و اختناق عمومي و حبس دكتر مصدّق و قتل دكتر فاطمي تسليم او شد، وي اين موضوع را با شاه مخلوع در ميان میگذارد. شاه در جواب مي‍گويد: اين افراد بر ضد حكومت قيام كردند، خود شما هم به همين جرم به زندان رفتيد! نهرو پاسخ مي‍دهد: «زندانبان من انگليسي‍ها بودند و مردم هند، زندان من و گاندي را گلباران كردند. ولي زندانبان نخست وزير سابق و ملّي كنندة نفت، پادشاه ايران است!»
در جاي ديگر نهرو مي گويد : در قرن ما آسيا سه مرد بزرگ به وجود آورد كه در جهان تاثير نمايان گذاشتند اين سه مرد بزرگ يكي گاندي ،دومي مائو تسه تونگ و سومي مصدق است.
در جاي ديگر در بحبوحه مبارزات ايران نهرو در زير باران شديد و در طي يك سخنراني طولاني راجع به ايران مي گويد آيا آسيا بعد از ٤٠٠ سال خمودگي و سستي امروز دوباره قد علم كرده است؟به واقع مساعي و فداكاري ايران در مورد ملي كردن نفت دنيا را تكان داد.لازم به ذكر است كه مردم هند به رهبري گاندي به اشغال بيگانگان خاتمه داده و دولت بريتانيائي را حذف و دولت هندي در آن برقرار كردند اما باز هم نفوذ بريتانيا باقي مانده و البته با توجه به اينكه هند در اشغال مستقيم بيگانگان بود و به شدت موجب نفرت مردم شده بود اين كار خيلي غيرطبيعي نبود و البته هند نفت هم نداشت ولي مصدق كمر اين امپراطوري استعماري را در جهان خرد كرد .پس از گاندي مطرح ترين رهبر هند جواهر لعل نهرو بود.او نويسنده كتب مشهوري چون نگاهي به تاريخ جهان و نامه هاي پدري به دخترش مي‌باشد.حتي هنگامي كه سفير هند و معاون وزارت خارجه هند و سيد محمود رئيس سناي هند به ديدار دكتر مصدق آمده بودند او را جانشين گاندي خود خوانده و تخت‌خواب مصدق را بوسيده و گفته بودند اين تختي است كه بزرگترين مرد دنيا اينجا خوابيده است.(خاطرات آقاي خازني،ايران فردا شماره ٥٣ ،ص ٢٤)
اثر مهم ديگر ملي شدن نفت در ايران و مبارزه مصدق در چارچوب قانونهاي بين المللي، اين بود كه در قطعنامه ١٩٥٤ سازمان ملل متحد " حق حاكميت دائمي ملتها بر منابع طبيعي خود" و اينكه ملتها حق دارند به نحو مقتضي از اين منابع بهره برداري كنند، گنجانده شد. اين هديه و خدمت يك ايران مردم سالار به همه ملتهاي جهان بود.مصدق هم در شوراي امنيت و هم در دادگاه لاهه اين اصل را تثبيت كرد. رياض سفيركبير مصر در جامعة ملل، راجع به مكتب مصدّق چنين گفت: «مصدّق به جهان شرق و كشورهاي جهان سوّم نه تنها درس سياست موازنة منفي و عدم تعهّد آموخت و بسياري از جاها را موفّق كرد كه دست خارجي‍ها را از كشور و منابع طبيعي خود دور ساخته و از ثروت خدادادي استفاده كنيم، بلكه درس مهم انقلاب اين بود كه با عزّت و شرافت زندگاني كرده و به كشورهاي بزرگ بگوييم كه: مرا به خير تو امّيد نيست،شر مرسان!!»
مجلّة الأهرام مصري در تشريح تأثير حركت مصدّق در جهان سوّم مي‍گويد: «دكتر مصدّق استاد فنّ ملّي شدن در شرق است. تمام رهبران نهضتهاي خاورميانه در مكتب مصدّق درس خوانده‌اند. دكتر مصدّق قدرت وقوّت حيرت آور و سرسختي بي نظير خود را به انگليسي ها نشان داد و آنان را مجبور ساخت در برابر قدرت ونيروي معنوي ايران زانو بزنند.»كشور الجزاير در شمال آفريقا، بدليل موقعيت حسّاس خود همواره عرصة تاخت و تاز استعمارگران بوده است، و در پي پيروزي نهضت ملّي ايران و تلنگر آن بر اذهان توده‌هاي ملل زير سلطه، نهضت ضدّ استعماري الجزاير نيز با الگوبرداري از آن به رهبري انقلابيوني چون بن بلا، بومدين، فرحت عبّاس و... جاني تازه مي‍گيرد وپس از سالها فراز و نشيب درنهايت با موفّقيت و نجات مردم الجزاير روبرو مي شود . مرحوم آیت­آلله طالقانی مجاهد نستوه پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 در 14 اسفند 57 در یک سخنرانی به مناسبت سالگرد درگذشت دکتر مصدق بر مزار او در احمدآباد در این مورد چنین گفته بود:«در مصر و در مکه نماینده­های الجزایر و دیگران میآمدند و میگفتند ما دنبال نهضت شما حرکت کردیم، شما چرا به چنین روزی افتادید؟ من خجالت میکشیدم چه بگویم؟ » شادروان دكتر قوام نكرومه رهبر استقلال مملكت زرخيز غنا كه از نخستين پيشوايان آزادي افريقا بود و با تلاش و مجاهدت بي‌همانند و خستگي ناپذير خود، كشور ساحل عاج (غنا) را از قيد استعمار بريتانيا رهانيد، از ديگر چهره‌هاي سرشناس پيرو مكتب مصدّق بود و مكرّراً بيان مي‍داشت كه خدماتي كه در انجام آن توفيق يافته، مديون سالها دراست وي در مكتب پيشواي نهضت ملّي ايران بوده است. وي به يكي از دوستانش مي‍گويد: «من از نطق دكتر مصدّق در شوراي جامعة ملل درس بزرگي گرفتم: اوّل حقيقت زندگاني را كه خودمختاري و استقلال و آزادي و جواب رد به خارجي‌ هاست، بدست آوريد، مابقي نعمات خداوندي كه فرع آزادي و آگاهي است، نصيب شما خواهد شد.» مارشال تيتو از رهبران سرشناس استعمارستيز و مهين پرست يوگسلاوي نيز تز «عدم تعهّد» را -به اذعان خود- از مصدّق آموخت و در عمل بكار بست تا زمان مصدّق هنوز جنبش عدم تعهّد بوجود نيامده بود و چنين اصطلاحي رايج نبود. ولي پس از سقوط مصدّق، اين تفكّر حتّي در كشورهاي اروپايي نيز ريشه مي‌دوانددكتر نايورا از رهبران آزادي تانزانيا نيز به گفتة خود، يكي از شاگردان مكتب مصدّق بود. از جمله خدماتي كه نايورا به ملّت خود انجام داد، اين بود كه كلّية بانكهاي خارجي را در تانزانيا -كه در اصل ابزاري براي اعمال سلطة سياسي بودند- با پرداخت خسارتي ناچيز ضبط كرد. به گفتة دكتر بني اسدي: «مرحوم دكتر مصدّق، ستارة درخشاني در آسمان تاريخ معاصر ايران است كه هر چند بعلّت آماده نبودن شرايط تاريخي ظاهراً خاموش گرديد، ولي نور آن براي نسلهاي بعد، موجد تلاشها و مبارزات آزاديخواهانه و استقلال طلبانه در ايران و بسياري از كشورها شد.»جنبش مصدّق در همساية شرقي ايران، افغانستان (آرياناي بزرگ) نيز تأثيري شگرف از خود برجاي مي‍گذارد.
مرحوم ميرغلام محمّد غبار در جلد دوّم كتاب افغانستان در مسير تاريخ به اين مقوله پردازش خوبي دارد و شرح مي‍دهد كه چگونه نهضت مشروطه خواهي افغانستان بر ضد استعمار و استبداد حاكم، با الهامگيري از سيرة دكتر مصّدق پامي‌‌گيرد. مرحوم غبار خود يكي از راهيان طريقت مشروطه خواهي در افغانستان و يكي از دوستداران دكتر مصدّق و از تاريخ نگاران برازنده و نامدار افغانستان و يكي از پاكبازترين روشنفكران ضدّ استبدادي و ضدّ استعماري بود كه ساليان متمادي را در زندان سپري كرد. در ساير تواريخ افغاني چون نهضت مشروطه خواهي در افغانستان و... نيز از مكتب مصدّق و اثراتش در افغانستان فراوان ياد شده است.
روزنامه آزاد افغانستان از جمله جرايد معتبري بود كه خطّ مشي و سيرة دكتر مصدّق را در آن كشور ترويج مي‍كرد. شيرعلي خان زماني روزنامه نگار شهير افغان، آزادي و دموكراسي ايران در دورة مصدّق را مي ستود و بعنوان الگويي متكامل معرّفي مي‍كرد.
وي مي‌نويسد: «مطبوعات مملكت همساية اسلامي ايران از جمله آزادترين مطبوعات دنيا بشمار مي‍روند و در اين اواخر آنقدر مراحل تكامل آزادي را پيموده است كه نه تنها با مطبوعات جهان دموكراسي و دنياي آزاد سر همسري دارد، كه در آزادي گفتار و تأمين حقوق ملّتشان از ديگران گوي سبقت را مي‍‌‌‌‌‌‌‌ربايد. وي با مقايسه اوضاع مطبوعات در ايران و افغانستان، ضمن ذكر اين نكته كه افغانيان از آزادي برادران ايراني خود بي‌نهايت خشنودند، به اوضاع ايران قبطه مي‍خورد. (مطالب فوق تنها بخشي از اثرات جنبش ملي ايران مي باشند که عمدتا توسط آقاي رامين ناصح جمع آوري شده اند . )
روزي نامة ديلي تلگراف ارگان حزب محافظه كار انگليس و دشمن سرسخت نهضت ملّي ايران ، راجع به اثر گفتار و كردار مصدّق با نفرتي تمام، چنين مي نويسد: «در سرسراي شهرت، نام مصدّق نخست وزير مخلوع ايران، در صدر صف طولاني آن عدّه رهبران ملّي كه اقدام به تاراج اموال بريتانيا در سراسر دنيا زده‌‍اند، بياد خواهد ماند… سرمشق مرض واگيري (!) كه مصدّق به جهان داد، بعد از او توسعه پيدا كرد. زيرا او نشان داد كه يك كشور ضعيف با مردم متعهّد مي‍تواند با بريتانيا درافتاده و بمقصود برسد. صفي طولاني از شاگردان مبارز و متجاوز مصدّق در سرتاسر جهان از پند و اندرز او سود بردند. سرهنگ ناصر كانال سوئز و بالاخره تمام سرماية ما را در مصر بلعيد. سيلان (سريلانكا، كشور جزيره‍اي در جنوب شبه قارّه هند)، و اندونزي از مصر و مكتب مصدّق پيروي كرده و دست رد به سينة ما زدند. كوندا رئيس جمهور زامبيا هم به اين شيريني گازي زد .يكي از آخرين مديران مصدق دكتر نايور است كه كليه بانك‌هاي خارجي را در تانزانيا با پرداخت خسارت جزئي ضبط كرده است .» و حتي چرچيل به صراحت گفته بود « زيان مبارزه لفظي و سخنان مصدق در لاهه براي ما كمتر از خطر حمله نظامي مائو نيست!»
لازم به ذكر است كه نهضت ملي ايران حتي خواب راحت را هم از چشم استعمارگران بريتانيائي ربوده بود به نحوي كه ايدن وزير امور خارجه بريتانيا در خاطرات به صراحت به اين نكته اشاره مي كند كه پس از دريافت خبر سرنگوني مصدق ، براي اولين بار به خواب راحتي فرو رفته است .! ايدن به صراحت اظهار داشته بود فكر مصدّق در همة كشورهاي خاورميانه توليد اثر منفي (!) كرد و انگلستان را در مصر، دچار ناصر كرد.. افرادي نظير مصدّق گاهي مسير تاريخ جهان را عوض مي‍كنند. ناصر نيز مكرّراً اظهار داشت كه انقلاب مصر به جهان سوّم درس بزرگي دادبه واقع مصدق با اقدامات خود، بت ابرقدرت امپراطوري بريتانياي كبير در جهان را شكسته و با بيدار كردن ملت‌هاي تحت استعمار جهان، راه مبارزه با بريتانيا را به آنان آموخت و آنان نيز به احقاق حقوق خود پرداختند و به مرور از زير سلطه استعمار بريتانيا خارج شدند و به اين ترتيب در اثر اقدامات مصدق امپراطوري بريتانيا كبير كه به قولي يك چهارم جهان را تحت تسلط داشت و خورشيد در قلمرو آن غروب نمي‌كرد، به انگليس امروزي مبدل شد و لذا روشن است كه چرا رهبران انگليس تا آن حد از مصدق نفرت داشتند و هنوز هم نظر خوبي نسبت به او ندارند.اما از سوي ديگر به واقع با اقدامات مصدق ، مردم انگليس به آرامش رسيدند چراكه با مسدود شدن مسير استعمار بريتانيا ، طبيعتا نفرت جهاني از آنها هم كاهش يافت و مردم انگليس به زندگي عادي و راحت خود بازگشتند .و برعكس مردم آمريكا با موج فزاينده نفرت جهاني هر روز بيش از پيش روبرو هستند كه جنگ ويتنام ، مسائل كوبا ، حوادث ١١ سپتامبر و ... نمونه‌هائي از آن است. (البته اخيرا با حمايت‌هاي انگليس از آمريكا در برخي موارد ازجمله عراق و افغانستان اين كشور هم دچار مشكلاتي از قبيل بمب‌گذاري شده بود. )خاطر نشان مي‌شود كه اين نكته نه نظر نگارنده كه نظر برخي از مردم انگليس هم هست چنانكه در مرداد ٨٣ يك خبرنگار انگليسي كه براي تهيه گزارش به ايران آمده بود بر اين مساله تاكيد كرده و اذعان نموده بود (نقل به مضمون )كه به نظر برخي از انگليسي‌ها اگر مردم انگليس امروز در آرامش به سر برده و زندگي راحت خود را دارند به دليل اقدامات مصدق بود كه موجب شد تا مردم كشورهاي استعمار زده حقوق خود را به دست آورند .و انگليس از كشور گشائي و استعمار دست برداشته و درگير امورات داخل كشور شود كه نتيجه آن زندگي آرام امروز مردم انگليس است.(اين سخنان مربوط به زمان قبل از بمبگذاري‌هاي سال ٨٤ است که در اثر استعمار جديد انگليس مي باشند ) ريچارد نيكسون رئيس جمهور آمريكا در كتاب جنگ حقيقي، همه تحولات مثبت و خاورميانه نظير ملي كردن كانال سوئز ، سقوط سلطنت در عراق، ملي شدن نفت عراق و روي كار آمدن قذافي در ليبي ، شوك اول و دوم نفتي ، و انقلاب اسلامي در ايران را به بنياني نسبت مي‌دهد كه نهضت ملي كردن نفت در ايران آن را پايه گذاري كرد ..
به گفتة‌ مرحوم دكتر محمّدعلي‌سفري: «اين فرياد گو اينكه از حلقوم دكتر محمّد مصدّق برآمده بود، امّا در حقيقت فرياد ملّتهاي زير ستم در سراسر جهان بوده و هست.» لذا هرگز اغراق گونه و مبالغه آميز نيست اگر ما ايرانيان او را «جهان مرد استثنايي» بناميم و به وجود او افتخار كنيم.مصدّق در ايران «جبهه ملّي» و در عرصه بين الملل «جنبش عدم تعهّد» را از خود به يادگار گذاشت. امروز نيز راهيان راه مصدّق در ايران و جهان بر اساس انديشه‌هاي مترقّي او ، كه گويي تفكّري متعلّق به زمانهاي بعد از خودش بود، راه او را براي تأمين استقلال و آزادي ملّتها و تحقّق عدالت اجتماعي ادامه مي‌دهند .استاد دكتر رضاقلي دربارة مصدّق مي‍‌نويسد: «وي تزي را عنوان كرد كه بعدها از سوي جمال عبدالناصر، جواهر لعل نهرو و ديگر سران كشورهاي غيرمتعهّد دنبال شد. او مي‍‌گفت: گرسنه مي‌‍مانيم، امّا آزادي و استقلال خود را از دست نمي‌‍‌‌دهيم.»
مصدّق سرآغاز نهضتي در كشورهاي جهان سوّم گرديد به نام كنفرانس كشورهاي غير متعهّد و رهبري آنرا نهرو، عبدالناصر، تيتو و سوكارنو (از اندونزي) برعهده گرفتند و جاي دكتر مصدّق را خالي كردند.. مخالفين مصدق او را انگليسي خواندند .روس ها او را نوكر امپرياليسم آمريكا لقب دادند .انگليس ها او را كمونيست ناميدند ولي بالاخره معلوم شد كه مصدق يك قهرمان ملي است و بدون پشتيباني هيچ دولت بيگانه‌اي براي استقلال و آزادي وطن خود مي‌كوشد(ريوارول،پاريس)لازم به ذکر است که نهضت ايران در جنبش هاي نفتي خاورميانه هم اثر بسيار زيادي داشت.
صالح جبر ليدر حزب ملي عراق در اين باره مي‌گويد : « افزايش عايدات نفت ما مرهون مساعی و همت دكتر مصدق است ،ما عراقيها براي نهضت ملي ايران ارزش بسيار قائليم زیرا بدون شك اين نهضت در بيداري ملل شرق موثر واقع شده است آن هم به گونهای که نه فقط در عراق بلکه تمام کشورهای عربی که درآمد خود را در این راه چند برابر کردهاند، مدیون قیام مردم ایران هستند و حتی کشورهائی که لولههای نفت آمریکائی و انگلیسی از زمینهای آنها عبور میکنند مانند سوریه و اردن پس از آنکه نفت آبادان به روی انگلیسیها بسته شد ... در صدد افزایش حق العبور برآمدند تا جائی که دولت لبنان این درآمد را از سالی 3 میلیون به سالی 9 میلیون لیره رسانید و هنوز هم در حال گفتگو است که این عایدات را زیاد کند.» روزنامه بوئنس آيرس هرالد ٢٣/٣/١٣٣٠:تاريخ عالم نشان خواهد داد كه مصدق بزرگترين خدمتگزار بشر بوده است.موسسه مطبوعاتي دار الهلال ١٧/٧/١٣٣٠ :دكتر مصدق استاد فن ملي كردن در شرق است.تمام رهبران نهضت هاي خاورميانه در مكتب مصدق درس خوانده اند.ريوارول پاريس :در نيم قرن اخير در دنيا سياستمداري با چنين خصوصيات وجود نداشته است... مصدق كشور ضعيف و تنهائي را به يك امپراطوري قوي و كهنسال غالب كرد و تمام نقشه هاي امپرياليسم بريتانيا را نقش بر آب كرد.گوريه سوئيس :مصدق بزرگترين مرد سياسي دنيا ، نقطه تحولي در تاريخ ملل مسلمان خاورميانه به وجود آورده است....
نام مصدق در تاريخ براي هميشه جاويدان خواهد ماند و در رديف قهرمانان بزرگي مانند واشنگتن، سيمون بوليوار ،گاريبالدي ذكر خواهد شد.غضنفرخان عليخان سفير پاكستان :من در واقع عاشق شخصيت دكتر مصدق هستم و در تمام عمر خود در عالم سياست شخصي را به شايستگي او نديده‌ام.دكتر مصدق يك زمامدار ايده آل و يكي از بزرگترين سياستمداران قرن بيستم است . منابع :مقالات آقاي رامين ناصح دبير کل اسبق حزب آينده سازان ايرانمصدق و حاکميت ملت / محمد بسته نگار و ... به کوشش : حميد رضا مسيبيانhttp://naghddrmosad egh.blogfa. com/post- 3.aspx

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

دانش ستاره شناسی حکیم فردوسی

تقارن شگفت تاریخی
حكیم ابوالقاسم فردوسی
، شاعر بزرگ حماسه‌سرای ایران، افزون بر شاعر بودن، دانشمندی است بزرگ كه مثل بقیه بزرگان علم و ادب فارسی، بر تمامی دانش‌های زمان خود تسلط داشته‌ و فردی بوده است با دانشی والا از حكمت و فلسفه، تاریخ و اسطوره، پزشكی و از همه مهم‌تر ستاره‌شناسی و گاهشماری.
به همین جهت نیز نامش را از همان ابتدا با عنوان حكیم یاد كرده‌اند. ولی آنچه ‌ در این مختصر مورد نظر ماست، همانا دانش عمیق حكیم فردوسی در مورد ستاره‌شناسی و گاهشماری است. ‌با تاملی در برخی از بیت‌های شاهنامه به مواردی برمی‌خوریم كه نشان ازتسلط كافی شاعر بر دانش ستاره‌شناسی و نیز گاهشماری رایج در زمانه وی دارد.
فردوسی در‌ چند بیت از «داستان پادشاهی كیومرث» می‌گوید:

«چو آمد به برج حمل آفتاب
جهان گشت با فر و آیین و آب
بتابید از آن سان زبرج بره
كه گیتی جوان گشت از او یكسره
كیومرث شد بر جهان كدخدای
نخستین به كوه اندرون ساخت جای»

كه افزون بر دلالت به عمق دانش فردوسی در مورد انسان‌های اولیه و زندگی انسان‌های غارنشین در دوره‌های بسیار دور، دقیقاً از روز نوروز اعتدالی و رسیدن آفتاب به برج حمل در لحظه تحویل سال و آغاز سال نو در اول فروردین‌ماه صحبت می‌كند و نیز آغاز پادشاهی كیومرث در این روز، كه به عنوان رسم و آیین كهن، در ایران باستان رعایت می‌شده است و پادشاهان ایرانی – به‌ویژه ساسانیان – در روز نوروز یعنی اولین روز سال نو تاج‌گذاری می‌كرده‌اند و این همان رسمی است كه تا موقع تاج‌گذاری و به تخت پادشاهی نشستن یزدگرد سوم – آخرین پادشاه ایرانی پیش از اسلام – رعایت می‌شده است و خود این روز یعنی روز تاج‌گذاری و آغاز سلطنت این آخرین پادشاه پیش از اسلام ایران، بعدها موجب پدید آمدن تاریخ جدیدی در ایران شده است كه به نام وی به تاریخ یزدگری معروف است و این همان تاریخ یا تقویم خورشیدی معروفی است كه همواره در كنار تقویم مهی (هجری‌قمری) در ایران، رواج داشته است ولی از آنجایی كه یك‌سال آن دارای 365 روز تمام بود به دلیل كسری از طول طبیعی سال، روزها و فصل‌های آن متغیر بود و در حدود هر 4 سال یك روز نسبت به تقویم یا گاهشماری خورشیدی اعتدالی جلو می‌افتاد و به‌طوری كه منجمان و مورخان اسلامی نوشته انددر زمان تاج‌گذاری یزدگرد سوم در سال یازدهم هجری، مدت 90 روز تمام با نوروز حقیقی (اعتدالی) فاصله داشته است.

یعنی مدت 3623 روز با آغاز تاریخ هجری‌قمری و مدت 3742 روز با تاریخ هجری‌شمسی فاصله داشت كه آن را مابین‌التاریخین می‌خوانند البته بعد از اسلام در ایران تاریخ رسمی كشور تاریخ هجری‌قمری بود كه از اول محرم سال اول هجرت حضرت رسول‌اكرم(ص) از مكه به مدینه آغاز می‌شد، و سالی بود مهی كه هر سال آن 12 ماه 29 و 30 روزه داشت و جمعاً دارای 354 روز (و در سال‌های كبیسه 355 روز) بود. در كنار این تاریخ رسمی مردم ایران‌زمین تقویم دیگری نیز داشتند كه آغاز آن، زمان به تخت نشستن آخرین پادشاه پیش ازاسلام ایران یعنی یزدگرد سوم ساسانی در سال یازدهم هجری‌قمری بود، و همان‌طور كه گفتیم آغاز این تاریخ یا تقویم روز سه‌شنبه و روز نوروز (یزدگردی) مطابق با بیست‌ودوم ماه ربیع‌الاول سال یازدهم هجری‌قمری و اول تابستان یا نودویكمین روز سال خورشیدی اعتدالی (هجری‌شمسی) بود. كه همین ذكر نودویكمین روز از سال و فاصله 10 سال و نودروز (3742 روز) بین آغاز تاریخ یزدگردی با آغاز تاریخ هجری‌شمسی نشان از دانش نجومی و تقویمی مردم و دانشمندان آن زمان دارد.
حكیم ابوالقاسم فردوسی نیز بر این دانش گاهشماری و ترتیب تطبیق تقویم هابا هم آگاهی كامل داشته است و بهترین گواه بر این آگاهی افزون بر بیت‌هایی كه درباره «نوروز» بدان اشاره شد، بیت‌های تاریخداری است كه در متن شاهنامه آمده است؛ بیت‌های تاریخداری كه برخی صرفاً برای واقع‌نمایی یا واقعیت‌نمایی داستان به كار رفته‌اند و اشاره دقیقی به زمان خاصی ندارند ولی بقیه بیت‌هایی است كه شاعر از ذكر تاریخ در آنها تعمد داشته و روز و ماه ذكر شده در این بیت هاو نیز سال‌هایی که در برخی در بیت‌های تاریخدار آمده آگاهانه و از روی محاسبه دقیق و علمی صورت گرفته و نمی‌توان به سادگی از كنار آنها گذشت.
از این بیت‌های تاریخدار می‌توان به این دو بیت اشاره كرد:

«چو سال اندر آمد به هفتادویك
همی زیر شعر اندر آمد فلك
زهجرت شده پنج هشتاد بار
كه گفتم من این نامه شهریار»

كه راهگشای پژوهشگران و صاحب‌نظران در تعیین دقیق سال تولد حكیم ابوالقاسم فرودسی شد. به‌طوری كه ملاحظه می‌شود اعداد و ارقام در شاهنامه به‌ویژه در بیت های تاریخدار مهمی چون بیت‌های بالا بی‌هدف نیامده‌اند و شاعر بزرگ پارسی دقیقاً در این بیت‌ها قصد كدگذاری و انتقال داده‌ها به آیندگان را داشته است. در همین رابطه باز باید به چند بیت تاریخدار دیگر شاهنامه اشاره كرد، كه در آنها شاعر تاریخ را خیلی دقیق و به روز و ماه و سال و حتی علامت روز [ایام هفته] مشخص می‌كند و صحبت از سن و سال خود به میان می‌آورد.
ازاین میان بایدبه این چند بیت زیر در پایان «داستان پادشاهی شاپور ذوالاكتاف» اشاره كرد كه می‌گوید:

«چو آدینه هرمزد بهمن بود
برین كار فرخ نشیمن بود
می لعل پیش آورم هاشمی
زخمی كه هرگز نگیرد كمی
چو شصت‌وسه سالم شد و گوش كر
زگیتی چرا جویم آیین و فر»

كه افزون بر اشاره به پیری و 63 سالگی خود، به صراحت در مورد روز تولد خود یعنی «جمعه اول بهمن‌ماه» سخن می‌گوید‌ كه با توجه به اینكه به همین ترتیب و پشت سر هم آمده است جای هیچ تردیدی باقی نمی‌ماند كه شاعر در آنها قصد اشاره به روز تولد خود و پایان 63 سالگی و آغاز 64 سالگی خود را دارد؛ روزی كه برای شاعر بسیار عزیز و خاطره‌ برانگیزاست و به خاطر همین نیز با رسیدن چنین لحظه‌ای است كه داستان «شاپور ذوالاكتاف» رابه پایان می‌برد و به استراحت می‌پردازد و روز تولد خود را جشن می‌گیرد، آن هم با می لعل هاشمی، كه با شناختی كه از دین و مذهب حكیم توس در دست است در تعبیر این «می هاشمی» باید بسیار دقت كرد؛ چرا كه شاعر در اینجا از می مجازی سخن می‌گوید نه می انگوری، و صفت «هاشمی» نیز اشاره به حقیقتی دیگر دارد .

حكیم توس در ذكر نام روز و ماه از روش تاریخ ایرانی (اعم از خورشیدی اعتدالی و یزدگردی) استفاده كرده است؛ یعنی همیشه تاریخ سال را به هجری‌قمری داده است و تاریخ روز و ماه را به تقویم ایرانی؛ مثل همین مورد بالا كه در آن منظور از آدینه روز جمعه است و روز هر مزد، روز اول ماه و بهمن یعنی ماه بهمن یا یازدهمین ماه سال خورشیدی و ماه دوم زمستان.
همین‌طور است وقتی در پایان داستان پادشاهی اورمزد شاپور می‌گوید:

«شب اورمزد آمد از ماه دی زگفتن بیاسای و بردار می»

دقیقاً اشاره به شب اول دی‌ماه دارد، یعنی شب چله یا شب یلدا كه یكی از جشن‌های باستانی ایران است و به همین دلیل نیز شاعر با رسیدن به شب چله یا یلدا، دست از كار می‌كشد و داستان پادشاهی اورمزد شاپور را با همین به پایان می‌برد تا همراه با دیگران به جشن شب یلدا بپردازد؛ شب چله یا شب یلدایی كه بلندترین شب سال است و از قدیم آن را به عنوان شب تولد «مهر» ایرانیان جشن گرفته‌اند و كلمه «یلدا» در این شب نیز اشاره به میلاد مهر است. كه این شب یلدا یا بلندترین شب سال، نمی‌تواند در تاریخ یزدگردی – كه تقویمی ناقص و متغیر است – اتفاق بیفتد، بلكه باید نشان آن را در طبیعت و در تقویمی جست‌وجو كرد كه با طبیعت و فصول و زمان دقیقاً هماهنگی داشته و فصل‌های آن ثابت و طبیعی تكرار شود و این تنها در تقویم خورشیدی اعتدالی امكان‌پذیر است.
بدیهی است كه در اینجا منظور حكیم توس از شب یلدا در تاریخ خورشیدی اعتدالی است، یعنی جایگاه واقعی شب یلدا در شب اول زمستان یا دی‌ماه پس با فرا رسیدن چنین شبی است كه می‌گوید:

«شب اورمزد آمد از ماه دی زگفتن بیاسای و بردار می»

ولی این تنها فرا رسیدن شب یلدا نیست كه شاعر را به چنین اندیشه‌ای وامی‌دارد، چرا كه بین این شب یلدا و روز تولد شاعر در اول بهمن‌ماه نیز ارتباط نهفته‌ای وجود دارد كه هر دو با 63 سالگی شاعر در ارتباطند، یعنی سالی كه برای شاعر بسیار مهم و نیز مقدس است.
پیش از پرداختن به این ارتباط، با توجه به گاهشماری رسمی رایج در زمان حكیم توس كه تاریخ هجری‌قمری است، باید دانست كه منظور شاعر از پایان 63 سالگی و آغاز 64 سالگی دقیقاً بر اساس تقویم هجری‌قمری است و از آنجایی كه می‌دانیم شاعر در سال 329 هجری‌قمری به دنیا آمده است، پس این آغاز 64 سالگی مورد نظر شاعر را هم باید با افزودن 64 سال بر سال تولد وی یعنی 329 هجری‌قمری به دست آورد یعنی سال
393 (393=64+329) هجری‌قمری.

بنابراین روز اول بهمن‌ماه مورد نظر شاعر كه در سال خورشیدی مطابق با سال 393 هجری رخ می‌دهد، با توجه به تطبیق تقویم‌‌ها و محاسبات ویژه مطابق است با سال 381 هجری‌شمسی و 371 یزدگردی و 1003 میلادی و نیز 1314 اسكندری. و نیز در صورت برگشت به گذشته یعنی 64 سال هجری‌قمری قبل خواهیم داشت سال 329 هجری‌قمری كه مطابق است با 319 هجری‌شمسی و 309 یزدگردی، و 941 میلادی و 1252 اسكندری. یعنی به‌طوری كه ملاحظه می‌شود 64 هجری‌قمری در گاهشماری خورشیدی مطابق 62 سال می‌شود و این تفاوت در سال موضوعی است كه باید بدان توجه داشت.

فردوسی در متن شاهنامه سترگ خود 3 بار در طول داستان‌های مختلف به سن 63 سالگی خود اشاره می‌كند كه نشانگر اهمیت این سال از نظر فردوسی است، و این 3 بیت عبارتند از:

1 - می لعل پیش آر ای روز به كه شد سال گوینده بر شصت‌وسه
2 - چو شصت‌وسه سالم شد و گوش كر زگیتی چرا جویم آیین و فر
3 - ایا شصت‌وسه ساله مرد كهن تو از باده تا چند رانی سخن

كه به ترتیب در پایان داستان «اورمزد شاپور»، «بهرام بهرامیان» و «بهرام شاپور» آمده است و نشان از توجه فردوسی به این 63 سالگی دارد. اگر فردوسی در طول شاهنامه به سن و سال خود اشاره می‌كند از آن قصد خاصی دارد.

به همین خاطر هم موضوع اشاره به 63 سالگی شاعر و فرا رسیدن شصت‌وچهارمین سال زندگی‌اش را باید جدی گرفت، به‌ویژه آنكه شاعر در اینجا ضمن اظهار صریح روز تولد خود در اول بهمن به رابطه آن با شب یلدا و اول دی‌ماه اشاره دارد و همین مسئله می‌رساند كه فردوسی روز تولد خود را نه از روی تقویم هجری‌قمری و نه از روی تقویم یزدگردی، بلكه دقیقاً بر اساس گاهشماری خورشیدی اعتدالی گزارش می‌كند .

و همان‌طور كه گفتیم وقتی سخن از «شب اورمزد از ماه دی» می‌كند منظور فرا رسیدن شب یلدا – آن هم شب یلدای واقعی و طبیعی است، یعنی بلندترین شب سال، نه شب یلدایی كه با حساب گاهشماری یزدگردی پیش می‌آید و شبی است متغیر در طول سال، كه گاه حتی می‌تواند به تابستان بیفتد یعنی زمانی كه طول شب به كوتاه‌ترین حد خود می‌رسد – درست برعكس شب یلدای اول زمستان – بنابراین صحبت فردوسی از «اول بهمن‌ماه» هم به همین گونه در گاهشمار خورشیدی اعتدالی است كه درست یك ماه بعد از اول دی‌ماه است و راز مطلب همین‌جاست. و می‌توان تصور كرد كه از همان كودكی فردوسی از روز تولد خود در اول بهمن‌ماه – یعنی یك ماه بعد از اول زمستان و شب یلدا – باخبر بوده است، آن هم از طریق گفتار پدر با مادر كه به او گفته بودند تولدش یك ماه بعد از شب یلدا بوده است.
یا از روی رسمی كه در گذشته مرسوم بود و تاریخ تولد كودك را بزرگ خانواده بر صفحه سفید آخر قرآن‌كریم یادداشت می‌كرد.آن هم در تاریخی كه از نظر گاهشماری ثابت است و همیشه و در همه حال موقعیت زمانی آن معلوم و مشخص است چه در سال به دنیا آمدن فردوسی در سال 329 هجری‌قمری (319 هجری‌شمسی) و چه در سال 393 هجری‌قمری (381 هجری‌شمسی) كه هر دو نیز جمعه بوده است، یعنی هم روز اول بهمن‌ماه 381 هجری‌شمسی و هم روز اول بهمن‌ماه سال 319 هجری‌شمسی.
افزون بر این در صورت محاسبه و تطبیق تقویم‌ها با كمال شگفتی متوجه خواهیم شد كه در این سال یعنی سال 381 هجری‌شمسی (مطابق 393 هجری‌قمری) روز اول بهمن‌ماه در هر دو گاهشمار هجری‌شمسی (خورشیدی اعتدالی) و یزدگردی، دقیقاً با هم تقارن داشته است یعنی در این سال 1/11/381 هجری‌شمسی مطابق بوده است با 1/11/371 یزدگردی و روزش هم جمعه بوده است. به عبارت دیگر درست در سال 381 هجری‌شمسی و 371 یزدگردی است كه با گذشت 370 سال از آغاز گاهشماری یزدگردی، از مجموع كسری‌‌های سال [2422/0 روز در هر سال] در كل 3742 روز پدید آمده و موجب شده است كه دو تاریخ دقیقاً با هم مطابقت پیدا بكنند یعنی نوروز اعتدالی سال 381 هجری‌شمسی دقیقاً مطابق بقاشد با نوروز یزدگردی سال 371 یزدگردی، یعنی در صورت محاسبه داریم:
3742-(2422/365×380)=365×370

بنابراین در این سال روز اول بهمن‌ماه خورشیدی اعتدالی (هجری‌شمسی) نیز مطابق خواهد بود و بااول بهمن‌ماه یزدگردی و نیز شب یلدا یا روز سی‌ام آذرماه یزدگردی باز در همان سال مطابق خواهد بود با سی‌ام آذرماه هجری‌شمسی و خواهیم داشت:
روز جمعه 1/11/381 هجری‌شمسی مطابق است با 1/11/371 یزدگردی، مطابق با 8/3/393 هجری‌قمری و مطابق با 15/1/1003 میلادی [ژولین] و نیز مطابق با 15/4/1314 اسكندری كه در صورت برگشت به گذشته و از طریق محاسبه و تطبیق قهقرایی تقویم‌ها در سال 329 هجری‌قمری (مطابق 319 هجری‌شمسی) خواهیم داشت:
روز جمعه 1/11/319 هجری‌شمسی مطابق است با 16/10/309 یزدگردی مطابق با 13/4/329 هجری‌قمری و مطابق با 15/1/941 میلادی [ژولین] و نیز مطابق با 16/4/1252 اسكندری.
به‌طوری كه ملاحظه می‌شود اول بهمن‌ماه 381 هجری‌شمسی كه در این سال مطابق با اول بهمن‌ماه 371 یزدگردی است و علامت روز آن هم جمعه است، در صورت بازگشت به سال 329 هجری‌قمری (319هـ .ش و 309 یزدگردی) به خاطر متغیر بودن تقویم یزدگردی این دو تاریخ با هم 15 روز اختلاف پیدا می‌كنند یعنی روز اول بهمن‌ماه 319 هجری‌شمسی مطابق می‌شود با شانزدهم دی‌ماه 309 یزدگردی – گرچه علامت روز هر دو همان روز جمعه است – و از نظر تطبیق روزهای سال قمری نیز 8/3/393 هجری‌قمری به 13/4/329 هجری‌قمری مطابقت پیدا می‌كند. ولی پانزدهم ژانویه تقویم ژولین در هر دو مورد یكسان باقی می‌ماند و این به دلیل ثابت بودن زمان در دو تقویم هجری‌شمسی و میلادی است كه هر دو سال خورشیدی اعتدالی هستند، كه در صورت تطبیق با گاهشمار میلادی امروزی یعنی تقویم گریگوری این پانزدهم ژانویه به بیستم ژانویه تبدیل خواهد شد.

بدین‌ترتیب به‌طوری كه ملاحظه می‌شود حكیم ابوالقاسم فردوسی در این دو بیت یعنی:

«شب اورمزد آمد از ماه دی زگفتن بیاسای و بردار می»
و
«چو آدینه هر مزد بهمن بود برین كار فرخ‌نشیمن بود»

و تاكید بر پایان 63 سالگی خود یعنی:

«چو شصت‌وسه سالم شد و گوش كر زگیتی چرا جویم آیین وفر»

پرده از راز بزرگی برداشته و به بهانه یاد روز تولد خود، به یك تقارن شگفت تاریخی اشاره می‌كند. به‌ویژه آنكه ذكر روز جمعه (آدینه) در كنار اول بهمن‌ماه «چو آدینه هزمرد بهمن بود» نشان می‌دهد كه شاعر علاوه بر روز دقیق تولد، از جمعه بودن آن نیز آگاه بوده است، یعنی جمعه اول بهمن‌ماه 319 هجری‌شمسی مطابق با 13/4/329 هجری‌قمری. و شگفت‌تر آنكه این روز «جمعه» اول بهمن‌ماه در سال 319 هجری‌شمسی دوباره در اول بهمن‌ماه سال 381 هجری‌شمسی (بعد از 62 سال تمام) دوباره تكرار می‌شود، یعنی روز اول بهمن‌ماه سال 381 هجری‌شمسی (مطابق با اول بهمن‌ماه 371 یزدگردی) باز مصادف با جمعه بوده است. كه در صورت محاسبه و تطبیق تاریخ‌ها به روشنی این موضوع ثابت خواهد شد و حكیم ابوالقاسم فردوسی حتماً در موقع سرودن این بیت بدان توجه داشته است. چرا كه حتی با یك سال جابه‌جایی چه در سال تولد شاعر یعنی 319 هـ .ش و چه در سال مقارن با پایان 63 سالگی شاعر یعنی 381 هـ .ش، علامت روز یعنی این روز «جمعه» به هم می‌‌خورد. یادآور می‌شود، كه اول بهمن‌ماهی كه مقارن با روز جمعه هم باشد در تقویم هجری‌شمسی درست 6 سال بعد از 381 هـ .ش یعنی در سال 387 هجری‌شمسی و نیز 11 سال پیش از آن یعنی در سال 370 هجری‌شمسی عملی است و در صورت اصل قرار دادن تاریخ یزدگردی باز این جمعه اول بهمن‌ماه 371 یزدگردی درست 7 سال بعد یعنی در سال 378 یزدگردی و یا 7 سال پیش از آن یعنی در اول بهمن‌ماه 364 یزدگردی مطابق با روز جمعه خواهد بود.
بدین‌ترتیب به‌طوری كه ملاحظه می‌شود روز تولد دقیق حكیم ابوالقاسم فردوسی روز اول بهمن‌ماه است كه در صورت تطبیق با تقویم رسمی جاری كشور تنها یك روز اختلاف خواهد داشت. برای اینكه در گذشته و در زمان حكیم توس و تا سال 1304 هجری‌شمسی در محاسبه همه ماه‌های سال خورشیدی را 30 روزه محاسبه می‌كردند و 5 روز بقیه را با عنوان پنجه دزدیده به آخر آبان‌ماه (ماه هشتم سال) اضافه می‌كردند، در نتیجه روز اول بهمن سیصدوششمین روز سال بود، كه در تقویم هجری‌شمسی امروزی (تقویم رسمی كشور) كه از سال 1304 به تصویب مجلس رسیده و به مرحله اجرا درآمده است، سیصدوششمین روز سال خورشیدی روز آخر دی‌ماه یا سی‌ام دی‌ماه است. بنابراین در صورت حفظ سنت پیشینیان روز اول بهمن‌ماه را به جای تبدیل به تقویم امروزی به راحتی می‌توان به عنوان یك روز سنتی به عنوان روز تولد حكیم ابوالقاسم فردوسی، این شاعر بزرگ حماسه‌سرای ایران منظور و همه ساله زادروزش را در اول بهمن ماه گرامی داشت.
ضیاءالدین ترابی
تنظیم : بخش ادبیات تبیان

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

فال قهوه اعتماد ملی برای الهام!

اعتماد ملی نوشت: آقا الهام! قسمت بزرگي از فال قهوه تو را 12-10 تا صندلي پر کرده. اين يعني تو به چندين هنر آراسته‌اي و در دولت نهم کشف مي‌شوي. در واقع بزرگ‌ترين کشف ايراني‌ها بعد از کشف رازي هستي. پدر جان! فنجانت را هر چقدر که مي‌چرخانم فقط صندلي مي‌بينم. اين يعني چي؟ يعني تو نجاري؟ يعني مبل‌فروشي داري؟ يعني هرجا صندلي خالي ببيني سريع رويش مي‌نشيني؟ يعني هر کس تعارف بزند سر جايش مي‌نشيني؟ يعني کسي هم که تعارف نزند به زور بلندش مي‌کني؟ يعني اگر جايي بروي که براي تو جا نداشته باشند براي خودت يک صندلي مي‌بري؟ يعني هميشه در صندوق عقب ماشينت چندتا صندلي زاپاس داري؟ آيا اين ريشه در کودکي تو دارد؟ ما نمي‌دانيم. آيا بچگي‌هايت از روي صندلي افتاده‌اي؟ آيا صندلي دوست داري؟ آيا مثل داستان مخلباف که طرف در کودکي‌اش با «صندل»ازدواج کرد، تو در کودکي با «صندلي»ازدواج کردي؟ آيا اين علائم صندلي‌‌فوبيا (1) است؟ آيا اين علائم صندلي‌مانيا (2) است؟ ما نمي‌دانيم. اي صاحب فال! توي فالت يک فک افتاده. فک يعني مادرزادي فک خوبي براي حرف زدن داري. و اينطور که در فنجانت مي‌بينم مجبوري هر حرفي را دوبار بزني. يعني يک بار خود آن حرف را مي‌زني، يک بار همان حرف را مي‌زني تا تکذيبش کني. اي آقا الهام، غلامحسين جان! دلت مسافرت دوست دارد. زياد خودت را ناراحت نکن، در فالت يک وعده چهار ساله افتاده که به اندازه سعدي و مارکوپولو مسافرت خواهي کرد. طوري که خارج را چندين بار از نزديک مي‌بيني. اي صاحب فال! اينطور که در فنجانت افتاده تو ازدواج خواهي کرد. يک فاطمه رجبي هم در فالت افتاده. احتمال زيادي دارد که با هم ازدواج کنيد. اما اين مسائل خصوصي است و ما نبايد به آن اشاره کنيم. اما همسر تو به مسائل خصوصي به صورت عمومي اشاره مي‌کند. معرفت ما را ببين که نه خصوصي، نه عمومي، به چيزي از شما اشاره نمي‌کنيم. پدر من! در فال تو جز همسرت که در سرنوشتت خيلي تاثيرگذار است، فقط صندلي دولتي افتاده. فکر کنم تو و هيات دولت نبايد زياد براي رفع مشکل بيکاري نگران باشيد. چون اگر دولت نهم تمام بشود و دکتر ديگر رئيس‌جمهور نباشد، تو هم بايد از روي صندلي‌هايت بلند شوي و اين يعني در مملکت جاي خالي زيادي براي نشستن پيدا مي‌شود و مشکل نيمي از بيکاران حل خواهد شد! آقا غلامحسين! خلاصه‌اش طالع زياد پيچيده‌اي نداري، جز اينکه صندلي زياد دوست داري آدم دل‌پاک و ساده‌اي هستي و به خاطر همين ممکن است خودت و ديگران را به دردسر بيندازي. چيزي نيست. ان‌شاالله کم‌کم خوب مي‌شوي.
ته‌نويس:
1) Sandali Phobia صندلي‌هراسي!
2) Sandali Mania دوست‌داشتن زياد صندلي،صندلي‌شيدايي!

کفن دزدی که رستگار شد

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ‫پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت !

چرا سوسیالیسم؟

با درود. دوستان عزیزم، همانگونه که همه نیک می دانیم، آلبرت انیشتن فیزیکدان بزرگ قرن 20، پس از سال 1933 و در زمان اوج قدرت هیتلر، به آمریکا مهاجرت کرد. او به نوعی از یک نظام سوسیال به یک نظام کاپیتال نقل مکان کرد. ولی پس از مدتی در آمریکا به این نتیجه رسید که نظام کاپیتالیستی به آن شکلی که آمریکا آن را اجرا می کند، نظام مناسبی نیست و در احوالات نظام سوسیالیستی اندیشه کرد. اندیشه او منجر به تحول فکری او شد بنوعی که نوشتار زیر را نوشت. این مقاله برای نخستین بار در ماه مه 1949 در نشریه سوسیالیست "مرور ماهانه Monthly Review" به چاپ رسید. قابل توجه آن که اینشتین این مقاله را در سن هفتاد سالگی و در شرایطی به چاپ رساند که شانزده سال از مدت اقامتش در ایالات متحده آمریکا سپری و سیستم اقتصادی سرمایه داری حاکم بر جامعه آمریکا را به همراه مصائب و پیامدهای فاجعه بارش، از نزدیک مشاهده و به آزمون کشانده بود، به همین دلیل می نویسد: "من اطمینان دارم که تنها یک راه برای از میان بردن این کژی های ریشه دار وجود دارد و آن هم برقراری یک اقتصاد سوسیالیستی است".
چرا سوسیالیسم؟
آيا کسی که در اقتصاد و امور اجتماعی تخصص ندارد، مجاز است درباره سوسياليسم اظهار نظر کند؟ به نظر من بله، به چند دليل: بگذاريد اول مساله را از زاويه شناخت علمی بررسی کنيم. ظاهرا علم اقتصاد و علم نجوم، به لحاظ متدولوژی تفاوت اساسی ای با هم ندارند، دانشمندان در هر دو رشته سعی می کنند قوانين ناظر بر مجموعه‌ای بهم مربوط از پديده‌ها را کشف کنند. قوانينی که بطور عام قابل قبول باشند و بتوانند ارتباط درونی پديده‌ها را تا حد ممکن روشن سازند. اما در حقيقت تفاوت های اسلوبی وجود دارند. کشف قوانين عمومی در زمينه اقتصاد، بخاطر اينکه پديده‌های اقتصادی غالبا تحت تأثير عوامل بسياری هستند که ارزيابی جداگانه آنها دشوار است، مشکل می شود. علاوه بر اين، تجربه انباشت شده در دوره (به اصطلاح) متمدن تاريخ بشری - چنانکه همه می دانند - تحت تأثير عللی بوده‌اند که نمی توان آنها را تنها اقتصادی دانست. برای نمونه، بيشتر قدرت های بزرگ در تاريخ، وجود خود را مديون جهانگشايی بوده‌اند. در کشور مغلوب، مردم پيروز از جهات حقوقی و اقتصادی در موقعيت ممتاز قرار گرفتند. آنان انحصار مالکيت زمين را در دست گرفتند و روحانيون نيز، که کنترل آموزش را در دست داشتند، اين تقسيم طبقاتی جامعه را به ساختاری ازلی تبديل کرده و با تزريق يک سيستم ارزشی در جامعه، موجب شدند که مردم از آن پس، ناآگاهانه، در رفتار اجتماعی، آنگونه که لازم بود، هدايت شوند. سنت تاريخی، به بيانی، به ديروز تعلق دارد. اما، ما در هيچ کجا قادر به گذار از اين مرحله يغماگرانه پيشرفت بشری نبوده‌ايم. مشاهدات و داده‌های اقتصادی ما از اين مرحله هستند و چون هدف اصلی سوسياليسم غلبه بر این "فاز يغماگری" و گذار از آن در سير پيشرفت بشری است، علم اقتصاد، در حالت کنونی اش، قادر به روشن ساختن جامعه سوسياليستی آينده نيست. دوم آنکه سوسياليسم بسوی آينده‌ای اجتماعی- اخلاقی نظر دارد. اما علم غايتی را نمی آفريند و در مردم هدفی القا نمی کند، علم حداکثر می تواند ابزار رسيدن به برخی اهداف را تأمين کند. اما خود اهداف را انسان های آرمانخواه خلق می کنند - و اگر اين اهداف زنده و پوينده باشند - توسط مردم پذيرفته شده و به پيش برده می شوند، مردمی که نيمه‌آگاهانه تکامل تدريجی جامعه را محقق می سازند. بنا به اين دلايل، بايد متوجه بود که در مسائل انسانی نقش علم و روش های علمی را نبايد بيش از اندازه جلوه داد، نبايد تصور کرد که نخبگان تنها کسانی هستند که در مسائل مربوط به ساختار جامعه حق ابراز عقيده دارند. مدتهاست که بسياری می گويند جامعه بشری از يک دوره بحرانی عبور می کند که در آن جامعه ثبات خود را از دست داده است. ويژگی چنين شرايطی است که در آن افراد نسبت به مجموعه‌ای که به آن تعلق دارند، کوچک يا بزرگ، احساس بی تفاوتی و يا حتی تنفر کنند. برای اينکه منظور خود را روشن سازم، یک تجربه‌ شخصی را برايتان بازگو می کنم. اخير با دوستی تحصيل کرده و روشنفکر درباره خطر جنگی ديگر صحبت می کردم که به نظرم می تواند موجوديت بشريت را جداً به خطر اندازد. نظر من اين بود که تنها سازمانی فرامليتی می تواند جلوی اين خطر را بگيرد. اين دوست در واکنش به صحبت من، با خونسردی کامل گفت: "چرا اينقدر با نابودی نسل بشر مخالفی؟" . مطئنم که يک قرن پيش هيچ کس به اين سادگی چنين چيزی را نمی گفت. اين ديدگاه فردی است که در تلاشی بيهوده می خواهد آرامش و توازن درونی اش را حفظ کند در حالی که اميدش را از دست داده است و بيان دردناک تنهايی و انزوايی است که اين روزها بسياری از آن رنج می برند. اما دليل چيست؟ راه برون رفت کدام است؟ طرح چنين پرسش هايی آسان است و يافتن پاسخ قانع کننده برايشان دشوار. اما من تلاش می کنم که در حد توانم به اين پرسش ها پاسخ دهم، هر چند می دانم که کوشش و احساسات ما اغلب در تضاد با هم هستند و آنها را نمی توان با فرمول های ساده بيان کرد. انسان موجودی منفرد و در عين حال اجتماعی است. به عنوان فرد می کوشد از وجود خود و نزديکانش حراست کند، اميال شخصی خود را برآورده سازد و توانایی های درونی اش را پرورش دهد. به عنوان موجودی اجتماعی می کوشد که محبت و مقبوليت ديگر انسان ها را بدست آورد، در لذت هايشان شريک شود، مونس غم هايشان باشد و در بهبود زندگی شان بکوشد. شخصيت ويژه هر فرد با اين تمايلات گوناگون و اغلب متضاد شکل می گيرد و ترکيب خاص آنهاست که درجه موفقيت هر فرد در دستيابى به آرامش درونی و سهم او در بهبود جامعه را روشن می سازد. ممکن است که قدرت نسبی اين دو تمايل، در نطفه، با وراثت معين شود. اما شخصيتی که در نهايت شکل می گيرد، تا اندازه زيادی تحت تأثير محيطی است که فرد خود را در آن می يابد، ساختار جامعه‌ای که در آن بزرگ می شود، سنت های آن جامعه و سيستم ارزشی آن جامعه. برای هر فرد، مفهموم تجريدی "جامعه"، مجموعه روابط مستقيم و غير‌مستقيم او با ديگر افراد جامعه و هم چنین تمام نسل های گذشته است. فرد می تواند به تنهايی بينديشد، بکوشد و برای خود کار کند، اما برای وجود فيزيکی، فکری و احساسی خود به جامعه وابسته است. "جامعه" است که فراهم آورنده خوراک، پوشاک، کاشانه، ابزار کار، فرم و محتوای انديشه انسان هاست. زندگی انسان با کار و دستاورد ميليون ها انسان در گذشته و حال ميسر می گردد. ميليون ها انسانی که پشت واژه کوچک "جامعه" پنهانند. بنابراين بديهی است که وابستگی فرد به جامعه واقعيتی طبيعی است که نمی توان آن را از ميان برد - درست مانند زنبورها و مورچگان. اما در حالی که پروسه زندگی مورچه يا زنبور تا کوچک ترين جزئياتش توسط غريزه‌های ارثی و لايتغير معين شده، الگوی اجتماعی و روابط ما انسان ها قابل تغيير هستند. حافظه، قدرت خلق چيزهای نو و توانايی سخن گفتن، امکان پيشرفت، ورای نيازهای بيولوژيک را برای انسان ها ممکن ساخته‌اند. چنين پيشرفتی خود را در سنن، ساختارها و سازمان ها، در ادبيات، در پيشرفت های علوم و مهندسی و در آفريده‌های هنری متبلور کرده است. می توان نتيجه گرفت که انسان با رفتارش می تواند به نوعی، بر زندگی خود تأثير بگذارد و در اين پروسه، انديشه آگاهانه و خواستن می تواند نقش آفرين باشد. انسان به هنگام تولد ارگانیسم بيولوژيک را از طريق وراثت بدست می آورد که ثابت و غير قابل تغيير است. اين ارگانیسم شامل تمايلات طبيعی است که ويژه نوع انسان است. علاوه براين در طول زندگی، انسان ارگانیسم فرهنگی را نيز از جامعه، از طريق ارتباط با همنوعان خود و ديگر تأثيرات اجتماعی کسب می کند. اين ارگانیسم فرهنگی است که با مرور زمان قابل تغيير می باشد و تا اندازه زيادی واسطه رابطه فرد با جامعه است. انسان شناسی مدرن، با بررسی مقايسه‌ای ميان فرهنگ های به اصطلاح ابتدايی، نشان داده است که رفتار اجتماعی انسان ها گوناگون و وابسته به الگوهای فرهنگی و ساختارهای حاکم در جامعه است. اينجاست که اميد آنها که برای بهبود شرايط جامعه بشری تلاش می کنند نهفته است: انسانها به خاطر ارگانیسم بيولوژيک خود محکوم به نابود کردن يکديگر و سرنوشتی بيرحم و خودساخته نيستند. اگر از خود بپرسيم که چگونه می توان ساختار جامعه و منش فرهنگی انسان را تغيير داد تا زندگی انسان تا آنجا که ممکن است دلپذيرتر گردد، بايد از ياد هم نبريم که برخی شرايط معين را نمی توان اصلاح کرد. همانطور که پيشتر گفته شد، طبيعت زيست‌شناسانه انسان، بطور عملی قابل تغيير نيست. به علاوه، پيشرفت های تکنولوژيک و تغييرات جمعيتی- زيستی در چند قرن اخير شرايطی بوجود آورده‌اند که ماندگار خواهند بود. در مناطقی با جمعيت متراکم، برای توليد نيازهای اساسی، درجه بالايی از تقسيم کار و ساختار توليدی متمرکز، حياتی است. آن زمان رويايی که افراد يا مجموعه‌های کوچک قادر به خود‌کفايی بودند مدتها قبل بسر آمده است. اغراق نخواهد بود اگر ادعا کنيم که هم اکنون نيز بشريت، ساختار جهانی توليد و مصرف را بوجود آورده است. * * * با طرح مطالب فوق، اينک به آنجا رسيدم که بطور موجز می توانم آنچه را که از ديد من عصاره بحران زمان ما است بيان کنم. مشکل، رابطه فرد با جامعه است. فرد بيش از هر زمانى به وابستگى خود به جامعه آگاه شده است. اما او اين وابستگى را بعنوان توشه‌اى مثبت، پيوندى ارگانيک و نيرويى محافظ ارزيابى نمی کند. بلکه آن را چون تهديدى برای آزادی هاى طبيعى خود يا حتى موجوديت اقتصاديش می بيند. به علاوه موقعيتش در جامعه چنان است که تمايلات خودخواهانه‌اش برجسته ‌تر می شوند، در حاليکه خصوصيات اجتماعى او که ذاتاً ضعيف تر هستند، پيوسته کمرنگ و کمرنگ تر می گردند. همه انسان ها جدا از موقعيت شان در جامعه، از اين پروسه تحليل رفتن ويژگی هاى اجتماعى رنج می برند. زندانيان نادانسته خودخواهى خود، انسان ها احساس ناامنى و تنهايى می کنند و از آن احساس ساده و پيش پا افتاده لذت از زندگى محروم شده‌اند. انسان تنها در وقف خود براى جامعه است که به زندگی اش (هر چند کوتاه و پرخطر) معنا ميدهد. از نظر من سرچشمه اصلى اين معضل، هرج و مرج اقتصادى جامعه سرمايه‌دارى حال حاضر است. ما شاهد گروهى عظيم از توليد کنندگان هستيم که هر کدام از اعضايش در تلاشى خستگى ناپذير می کوشد ديگر اعضاى اين مجموعه را از ثمره کارشان محروم کند. اين کار نيز نه با زور بلکه بر اساس روش هاى کاملا قانونى رقابت آزاد صورت می گيرد. در همين رابطه بايد خاطر نشان کرد که ابزار توليد، يعنى تمام ظرفيت توليدى لازم براى بوجود آوردن کالاهاى مصرفى و کالاهاى زيربنايى، قانوناً می تواند در مالکيت خصوصى افراد باشد و غالباً نیز چنين است. من در ادامه بحث، براى سادگى، تمام آن کسانى را که سهمى در مالکيت ابزار توليد ندارند ‌"کارگر" می خوانم. هر چند می دانم که اين تعريف با معنى مرسوم اين واژه همخوانى ندارد. صاحبان ابزار توليد در موقعيتى هستند که می توانند نيروى کار کارگر را خريدارى کنند. با بهره‌گيرى از ابزار توليد، کارگر کالاهاى تازه‌اى را توليد می کند که به سرمايه‌دار تعلق می گيرند. نکته کليدى در اين پروسه رابطه ميان آنچه کارگر می آفريند و آنچه که بعنوان دستمزد دريافت می کند است؛ هر دو سوى اين رابطه بر اساس ارزش واقعى اندازه گرفته می شود. از آنجا که قرارداد کار "آزاد" است، دستمزدى که کارگر دريافت می کند بر اساس ارزش واقعى کالايى که توليد کرده نيست. درآمد کارگر بر اساس حداقل احتياجاتش و بر مبناى نياز سرمايه‌دار به نيروى کار و تعداد کارگرانى که براى کار رقابت می کنند تعيين می شود. درک اين نکته بسيار مهم است که حتى در تئورى نيز حقوق کارگر را ارزش محصولى که توليد کرده معين نمی کند. سرمايه خصوصى تمايل به تمرکز در دست هاى کمتر و کمترى دارد و اين بعضاً به دليل رقابت ميان سرمايه‌داران و بعضاً به دليل پيشرفت در تکنولوژى و تقسيم کار است. تکنولوژى و تشديد در تقسيم کار، واحدهاى بزرگ تر اقتصادى را در عوض واحدهاى کوچک تر تشويق می کند. نتيجه اين روند يک اليگارشى متشکل از سرمايه خصوصى است که قدرت عظيم آن را نمی توان بطور موثر حتى توسط ساختارهاى دمکراتيک جامعه کنترل و به آن رسيدگى‌ کرد. اين را از آنجا می گويم که اعضاى ساختارهاى قانون گذار توسط احزاب سياسى برگزيده می شوند و اين احزاب به نوبه خود، عمدتاً از جهت مالى يا جهات ديگر، تحت تأثير و نفوذ سرمايه‌داران خصوصى هستند که در واقع رأى دهندگان را از قانون گذار جدا می کنند. نتيجه اين است که نمايندگان مردم به اندازه کافى از منافع و گروه هاى محروم جامعه پشتيبانى نمی کنند. علاوه بر اين در شرايط موجود، آشکار است که سرمايه‌داران خصوصى بطور مستقيم يا غير‌مستقيم منابع اطلاعات (مطبوعات، راديو، آموزش) را کنترل می کنند. پس براى شهروند جوامع کنونى بسيار مشکل و بعضاً غيرممکن است که به نتايج عينى رسيده و از حقوق سياسى‌اش هوشمندانه استفاده کند. بدين ترتيب در اقتصاد مبتنى بر مالکيت خصوصى سرمايه، وضعيت حاکم بر دو پايه اساسى استوار است: اول آن که ابزار توليد در مالکيت خصوصى است و صاحبان آن هر طور که بخواهند از آن استفاده می کنند. دوم قرارداد کار آزاد است. البته جامعه سرمايه‌دارى ناب وجود ندارد. بويژه کارگران در طى مبارزات سياسى طولانى و دشوار توانسته‌اند در برخى رشته‌ها انواع بهترى از ‌ "قرارداد آزاد کار" را براى خود بدست آورند. اما در کل، اقتصاد امروز تفاوت چشمگيرى هم با سرمايه‌دارى ناب ندارد. در سرمايه‌دارى، توليد براى سود است و نه براى مصرف. تدارکى ديده نشده که تمام آنانی که قادر و مايل به کار هستند بتوانند کار پيدا کنند. "ارتش بيکاران" بايد هميشه وجود داشته باشد. کارگر در وحشت دائمى به خاطر از دست دادن کارش بسر می برد. از آنجا که بيکارى و يا کار کم ‌درآمد زمينه خوبى براى بازار سودآور نيست، توليد کالاهاى مصرفى محدود است، و نتيجه کمبود و سختى است. پيشرفت در تکنولوژى به جاى آنکه از دشوارى کار بکاهد، غالباً به بيکارى می انجامد. انگيزه سود، همراه با رقابت ميان سرمايه‌داران، باعث بى‌ثباتى در انباشت و بهره ‌ورى سرمايه می گردد که منتهى به رکودهاى شديد و مکرر می شود. نتيجه رقابت لگام گسيخته، اتلاف نيروى کار و فلج شدن هوشيارى اجتماعى افراد است که قبلا از آن سخن گفتم. اين فلج شدن را من بزرگ ترين زيان سرمايه‌دارى می دانم که تمام سيستم آموزشى ما از آن رنج می برد. فرهنگ رقابت خارج از اندازه در دانش امروز تزريق می شود و انسان را براى زندگى آينده چنان آماده می کنند که "داشتن" را ستايش کند. من اطمينان دارم که تنها يک راه براى از ميان بردن اين کژى‌هاى ريشه‌دار وجود دارد و آنهم برقرارى يک اقتصاد سوسياليستى است، همراه با سيستم آموزشى که معطوف به هدف هاى اجتماعى باشد. در چنين اقتصادى ابزار توليد در دست خود جامعه است و با برنامه‌ريزى مورد استفاده قرار می گيرند. اقتصاد با برنامه که توليد را بر اساس نيازهاى جامعه تنظيم می کند، کار را ميان تمام آنانی که قادر به انجامش باشند تقسيم نموده، براى همه امکان معيشت را مهيا می سازد. سيستم آموزشى همراه با رشد توانايى‌هاى درونى هر فرد، می کوشد که در فرد احساس مسئوليت نسبت به همنوعش را جايگزين تجليل از قدرت و موفقيت (که در جامعه کنونى شاهدش هستيم) سازد. با وجود اين بايد به خاطر داشت که صرف اقتصاد برنامه‌ريزى شده سوسياليسم نيست. چنين اقتصادى می تواند با بردگى هم همراه باشد. دستيابى به سوسياليسم نيازمند حل یک معضل بسيار دشوار سياسى- اجتماعى است یعنی این که با توجه به افزايش درجه تمرکز قدرت سياسى و اقتصادى، چگونه می توان از قدرت همه جانبه بوروکراسى جلوگيرى کرد؟ چگونه می توان از حقوق فردى حفاظت کرد و بدين وسيله سنگ موازنه دمکراتيک را در برابر قدرت بوروکراسى تأمين کرد؟ شفافيت درباره اهداف و مشکلات سوسياليسم در اين عصر گذار، اهميت فراوان دارد. از آنجا که در شرايط کنونى گفتگوى آزاد حول اين مسائل زير علامت سنگينى قرار داده شده است، لذا من تأسيس اين نشريه (مرور ماهانه) را يک خدمت اجتماعى مهم می دانم.
نویسنده: آلبرت انیشتین

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

چه کسی جای چه کسی نشسته؟

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.
با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.